ما به کسب و کارهای نوپا کمک می کنیم تا حرفه ای شوند.

ما به کسب و کارهای نوپا کمک می کنیم تا حرفه ای شوند.

درباره بنیاد میر

ارائه خدمات مشاوره

بنیاد دکتر مازیار میر، همراه حرفه‌ای شما در مسیر مشاوره انتخاباتی، آموزش تخصصی املاک و برندسازی شخصی.

روایت گم شدن ما در اقیانوس سیاهپوشان عاشق

خانه » مقالات » روایت گم شدن ما در اقیانوس سیاهپوشان عاشق

روایت گم شدن ما در اقیانوس سیاهپوشان عاشق

 

وقتی صبح هنوز چشم نگشوده بود، تهران در اشک ایستاده بود

هنوز هوا درست روشن نشده بود. ساعت بین پنج تا شش صبح بود و شهر، پیش از آنکه از خواب بیدار شود، در بیداری دیگری فرو رفته بود؛ بیداری اشک، بیداری عشق، بیداری وداع. مترو از همان سپیده اول، خروشان ترین سیل جمعیتی را که من در همه عمر دیده بودم، در خود جا داده بود. من هم مراسم حاج قاسم سلیمانی را دیده بودم، هم روزهای عظیم و فراموش نشدنی حضرت امام را تجربه کرده بودم، اما این یکی چیز دیگری بود. نه فقط بزرگ تر، نه فقط شلوغ تر، بلکه از جنسی دیگر بود؛ از جنس دلدادگی بی امان، از جنس اشکی که از عمق جان می جوشد، از جنس مردمی که برای بدرقه یک راه آمده بودند، نه فقط یک پیکر.

تمام خیابان های منتهی به مصلا از همان حوالی شش صبح تقریبا بسته شده بود. جمعیت از هر سو می آمد. سیاهپوش، آرام، اما درونی طوفانی. وجب به وجب مصلا پر بود از مردم. نه جایی برای ایستادن مانده بود، نه جایی برای نفس کشیدن بی تپش. همه آمده بودند. مردمی که می خواستند با رهبرشان، با امام خامنه ای، با آن مرد استوار و خستگی ناپذیر، از جنس نور خداحافظی کنند. خداحافظی نه با شکست، نه با سازش، نه با مصلحت اندیشی های حقیر. خداحافظی با مردی که بله قربان گو نبود، با آمریکا و اقمارش کنار نیامد، بر سر عزت ایستاد، با شرف زیست و در نهایت با افتخار شهید شد.

ما از ابتدای بامداد راه افتاده بودیم. با بروبچه های خوب گردان جهادگران عاشورایی ناحیه حضرت ولیعصر عج. همراه با برادران عزیزم ابوالفضل خاکی، صادق طالع زاری، صابر صادقی زاده، علیرضا شابک و بقیه رفقای نازنین.

از شب قبل نخوابیده بودند. گشت زنی داشتند، خسته بودند، اما مگر می شد در آن صبح، خستگی را در چهره شان دید. انگار نه انگار که شب را بیدار مانده اند. انگار همه شان از جایی دورتر از زمین انرژی گرفته بودند. همه آماده، همه در تب و تاب، همه دل سپرده به این روز بزرگ.

اما جمعیت، جمعیت عادی نبود. یک سیل بود. یک رود نبود، یک دریا بود. نه، درست ترش این است که بگویم اقیانوس بود. ما در همان خروش عظیم، همدیگر را گم کردیم. هر کدام در جهتی افتادیم و در موج مردم محو شدیم. اما چه گم شدنی. گم شدن در ازدحام همیشه تلخ نیست؛ گاهی آدم در چیزی گم می شود که آرزو می کند هرگز پیدا نشود. ما در اقیانوس محبت به رهبر گم شدیم. در دریای اشک مردمی که از ته دل گریه می کردند. در همهمه بغض هایی که دیگر تاب ماندن نداشت.

نماز را بیشتر مردم با اشک خواندند. نه اشکی آرام و پنهان، بلکه اشکی که روی صورت ها جاری بود و صدایش در گلو می شکست. من صدای هق هق گریه زنان و مردان عاشق را می شنیدم. صدایی که از هر سو می آمد و دل را می لرزاند. بعضی ها زیر لب دعا می خواندند، بعضی ها فقط نگاه می کردند و اشک می ریختند، بعضی ها دست بر سینه ایستاده بودند و انگار دلشان را همان جا، میان آن جمعیت، جا گذاشته بودند.

آن صبح، تهران فقط یک شهر نبود. یک دل بزرگ بود که می تپید، می گریست، می سوخت و بدرقه می کرد. و ما، کوچک و گم شده در آن دل بزرگ، فقط یک چیز را با تمام وجود فهمیدیم؛ بعضی وداع ها پایان نیستند، آغاز یک عهد دوباره اند. آن روز، ما فقط برای بدرقه نیامده بودیم. آمده بودیم بگوییم راهی که با عزت رفته شد، در حافظه مردم زنده می ماند. آمده بودیم بگوییم هنوز هم این سرزمین، مردمی دارد که عشق و وفاداری را بلدند. آمده بودیم بگوییم در این اقیانوس، هر کس دل داشته باشد، دیر یا زود گم می شود. و چه شیرین است گم شدن در راهی که بوی شرف، اشک و نور می دهد…

 

دکتر سید مازیار میر

دکتر مازیار میر

نوشته های مرتبط

دیدگاه خود را بنویسید