• تلفن02188939730
  • ایمیلmazyarmir.com@gmail.com
  • آدرستهران ، خیابان ولیعصر ، بعد از چهارراه زرتشت ، کوچه نوربخش ، ساختمان بهرام ، طبقه اول ، مجتمع فنی علوی
  • ساعتهای آزاد8صبح تا 9شب
  • تلفن02188939730
  • ایمیلmazyarmir.com@gmail.com
  • آدرستهران ، خیابان ولیعصر ، بعد از چهارراه زرتشت ، کوچه نوربخش ، ساختمان بهرام ، طبقه اول ، مجتمع فنی علوی
  • ساعتهای آزاد8صبح تا 9شب

خلاصه کتاب شازده احتجاب به روایت مازیارمیر

دکترمازیارمیر

شازده احتجاب روایت لحظه به لحظه ای نظام شاهی و پیش مدرن در سنت فرهنگی ما ایرانیان است. شخصیت اول رمان، که «شازده احتجاب» نامیده می‌شود، در اوهام و گذشته، به روایت قسمتی از استبداد و بیداد خود و خانواده‌اش می‌پردازد. به نظرم می رسد که گلشیری در این رمان ما شاهد شیوه ای بدیع از جریانات سیال ذهن هستیم و….

بخشی از متن کتاب شازده احتجاب

«باور کنید، این جد کبیر فقط از بابت کین پس مبارکش ناراحت بوده: یک روز خونریزی دارد، یک روز باید عمل بکنند، یک روز حکیم ابونواس سواری را قدغن کرده‌است و یک روز باید مسهل خورَد یا در اندرونی، پنهان از چشم عملهٔ خلوت، شراب نوشد تا بلکه بواسیر راحتش بگذارد. همه‌اش همین است

مکان و زمان وقوع داستان، با ابهام، اصفهان در سده ی سیزدهم و چهاردهم قمری دانسته اند. شازده احتجاب، آخرین بازمانده ی خاندانی اشرافی، آخرین شب زندگی خود را می گذراند. سرِشب وقتی به خانه می آمده، مراد را دیده است ـ شاهدی که در تمام صحنه های مرگ حضور دارد و به تعبیری منادی مرگ به شمار می آید ـ و اینک که یقین دارد زمان مرگش فرا رسیده، می خواهد خودش را  بشناسد. بنابراین به سفری در رؤیا و تاریخ می رود، سفری که محرّکش عکس های بازمانده از گذشتگان است. فخرالنساء(همسر درگذشته ی شازده) مهم ترین خاطره را در ذهن او دارد و در حقیقت وجود او بیش ترین دلیل برای رفتن در گذشته برای شازده رقم می زند، زیرا تنها وسوسه ی ذهنی شازده شناخت فخرالنساء است. فخرالنساء با کوک کردن ساعت های جدّ کبیر، شازده را به یاد زمان های از دست رفته می اندازد، او با تسلّط خاص خود بر شازده بر نقاط ضعف خاندان و تبار او انگشت می گذارد و گویی بر تاریخچه زندگیشان تازیانه می زند. فخرالنساء که خود قربانی جور و ستم این خاندان است، سرانجام شازده را به پوچی زندگی خود و اجدادش آگاه می کند. شازده با مرور خاطرات گویی چرت می زند، حال خوشی ندارد و گذشته به شکل کابوس های هولناک و گاهی در ابهامی تاریک بر او ظاهر می شود؛ خواب هایی که او را هر بار از جا می پراند، به زمان حال می آورد و او در چرتی دیگر به کابوسی دیگر می غلتد. پریشانی خاطرات حاکی از این مسئله است. حضور خاطرات جدّکبیر، پدر بزرگ و پدر هم به توهّمات او می پیوندند. یکی از افرادی که در داستان حضور پُررنگی دارد، پدر بزرگ است. پدر بزرگ مادر خود را می کُشد؛ برادرش را به بهانه ی حفظ سنن اشرافی با خونسردی خفه می کند و با خانواده اش به درون چاه می اندازد؛ رعیّتی را که وارد قلعه ی اربابی شده، با تیر می زند؛ به دستور او چشمان منیره خاتون، زن تیره روز حرمسرا را به جرم همبستری با شازده احتجاب کوچک در می آورد و بعد که داغش می کنند، او دیوانه می شود. شازده اجداد خود را از قاب عکس های مرصّعشان بیرون می کشد و پس از مرور سنگدلی ها و قساوت هایشان آنان را به سر جای خود باز می گرداند. پس از شازده بزرگ (پدر بزرگ) نوبت به پدر می رسد. حالا دیگر فروپاشی اشرافی تسریع شده و به همین دلیل پدر به خدمت نظام در آمده است. او کاری را که اجدادش طی چند سال کرده اند، در یکی دو ساعت انجام می دهد و در یک حمله ی نظامی تعداد زیادی از مردم را به گلوله می بندد. این ستم پدر شکل مدرن تری نسبت به ظلم های خاندانش گرفته است.شازده احتجاب خود را از قساوت های اجدادش به دور می داند، امّا قساوت او از نوعی دیگر است؛ او جسم و روح را تواما نابود می سازد. به دلایل خاص روحی و روانی خود، فخری، کلفت خانه را مسخ کرده و او را در هیئت فخر النساء درآورده و در جهت امیال نفسانی خود و تخلیه ی عقده های روانی به کار گرفته، حتی در برابر نعش فخرالنساء با او همبستری می کند. سپس مرگ حامیان شازده را یکی پس از دیگری می رباید، مرگ فخرالنساء یکی از این مرگ هاست. مراد، کالسکه چی خاندان شازده، این بار خبر مرگ شازده را به خود او می دهد. شازده با باری از مرده ها بر دوش در تنهایی می میرد ـ در اتاقی نمور و خالی از اشیاء عتیقه ی موروثی و ……

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *