ما به کسب و کارهای نوپا کمک می کنیم تا حرفه ای شوند.

ما به کسب و کارهای نوپا کمک می کنیم تا حرفه ای شوند.

درباره بنیاد میر

ارائه خدمات مشاوره

بنیاد دکتر مازیار میر، همراه حرفه‌ای شما در مسیر مشاوره انتخاباتی، آموزش تخصصی املاک و برندسازی شخصی.

نقدو بررسی تابلو مونا لیزا دروازه‌ی ورود به ذهن مدرنیته و کالبد رنسانس

خانه » مقالات » نقدو بررسی تابلو مونا لیزا دروازه‌ی ورود به ذهن مدرنیته و کالبد رنسانس
نقدو بررسی تابلو مونا لیزا دروازه‌ی ورود به ذهن مدرنیته و کالبد رنسانس

نقدو بررسی تابلو مونا لیزا دروازه‌ی ورود به ذهن مدرنیته و کالبد رنسانس

مونا لیزا دروازه‌ی ورود به ذهن مدرنیته و کالبد رنسانس

 

کالبدشناسی یک راز در تقاطع هنر علم و روان انسان

تحلیل جامع شاهکار لئوناردو داوینچی از منظر تاریخ هنر اپتیک عصب شناسی زیبایی شناسی و فلسفه ادراک

 

خلاصه

در این سایت من سعی کردم تابلو های زیادی را مانند مرگ سقراط و یا  نقد و بررسی تابلوی بوسه و یا نقد و بررسی پرتره

آرنولفینی ۱۴۳۴ تابلوی مونا لیزا یکی از شناخته شده ترین آثار تاریخ هنر جهان است اما شهرت آن تنها به دلیل قدمت یا مهارت

نقاش نیست….

این اثر در واقع یک آزمایش پیچیده درباره ادراک انسانی نور آناتومی صورت و رابطه انسان با طبیعت است. لئوناردو داوینچی در این نقاشی

دانش گسترده خود در زمینه کالبدشناسی زمین شناسی هندسه نور و روانشناسی ادراک را به شکلی بی سابقه ترکیب کرده

است. در این مقاله ابعاد مختلف این اثر از جمله تکنیک نقاشی ساختار ترکیب بندی علمی لبخند هویت مدل پس زمینه زمین

شناختی تاثیرات فرهنگی و راز ماندگاری آن بررسی می شود.

 

 


 

بخش نخست
داستان شکل گیری یک شاهکار در بستر رنسانس

برای فهمیدن مونا لیزا ابتدا باید به دوره ای بازگردیم که این اثر در آن متولد شد. رنسانس در اروپا دوره ای بود که در آن نگاه انسان به جهان تغییر کرد. در قرون وسطی هنر عمدتا در خدمت مذهب بود اما در رنسانس توجه دوباره به انسان طبیعت علم و مشاهده دقیق آغاز شد.

لئوناردو داوینچی یکی از برجسته ترین چهره های این تحول بود. او تنها یک نقاش نبود. داوینچی مهندس معمار کالبدشناس

موسیقی دان و پژوهشگر طبیعت بود. دفترهای یادداشت او که هزاران صفحه دارند نشان می دهند که او با دقتی علمی بدن انسان

جریان آب حرکت پرندگان ساختار کوه ها و حتی رفتار نور را مطالعه می کرد.

مونا لیزا در چنین بستری خلق شد. بیشتر پژوهشگران معتقدند که لئوناردو کار روی این نقاشی را حدود سال 1503 در فلورانس آغاز

کرد و سال ها آن را با خود حمل می کرد و بارها اصلاح می کرد. حتی زمانی که به فرانسه رفت نیز این اثر همراه او بود.

جورجو وازاری مورخ مشهور هنر رنسانس درباره این اثر می نویسد

اگر کسی بخواهد بداند نقاشی تا چه اندازه می تواند طبیعت را تقلید کند باید به این چهره نگاه کند زیرا در آن هر جزئیات با دقتی

شگفت انگیز بازآفرینی شده است.

این جمله وازاری تنها یک ستایش ساده نیست بلکه نشان می دهد که حتی در قرن شانزدهم نیز این تابلو به عنوان یک دستاورد

خارق العاده در بازنمایی واقعیت شناخته می شد.

 


 

بخش دوم
مونا لیزا دقیقا چه کسی است

 

یکی از قدیمی ترین پرسش ها درباره این تابلو هویت زن در تصویر است. رایج ترین نظریه می گوید او لیزا گراردینی همسر بازرگان

فلورانسی فرانچسکو دل جوکوندو بوده است. به همین دلیل در ایتالیا این اثر را لا جوکوندا می نامند.

در سال 2005 پژوهشگران کتابخانه دانشگاه هایدلبرگ یادداشتی از سال 1503 کشف کردند که در آن یک مقام دولتی فلورانس

نوشته بود لئوناردو در حال کشیدن پرتره لیزا همسر دل جوکوندو است. این سند تاریخی یکی از قوی ترین شواهد درباره هویت مدل

محسوب می شود.

با این حال نظریه های دیگری نیز مطرح شده اند. برخی پژوهشگران پیشنهاد داده اند که این تصویر می تواند ترکیبی از چند چهره

باشد یا حتی نوعی پرتره ایده آل باشد. برخی دیگر نیز معتقدند که لئوناردو عناصر چهره خود را در آن گنجانده است.

مارتین کمپ استاد تاریخ هنر دانشگاه آکسفورد که یکی از مهم ترین متخصصان آثار داوینچی است می نویسد

آنچه در مونا لیزا می بینیم بیشتر از یک فرد است. این تصویر نتیجه سال ها مطالعه لئوناردو درباره ساختار چهره انسان و ماهیت بیان

عاطفی است.

به بیان دیگر حتی اگر مدل واقعی وجود داشته باشد هدف اصلی داوینچی خلق یک چهره علمی و جهانی از انسان بوده است نه

صرفا ثبت تصویر یک فرد.

 


 

بخش سوم
راز لبخند مونا لیزا از نگاه علم

 

بدون تردید مشهورترین ویژگی این تابلو لبخند آن است. بسیاری از بینندگان احساس می کنند که این لبخند در حال تغییر است.

گاهی واضح است و گاهی تقریبا ناپدید می شود.

دانشمندان علوم بینایی سال ها این پدیده را بررسی کرده اند. نتیجه تحقیقات نشان می دهد که دلیل این حالت به شیوه خاصی از

نقاشی به نام اسفوماتو مربوط است.

اسفوماتو روشی است که در آن مرز خطوط بسیار نرم و محو می شوند. داوینچی لایه های بسیار نازک رنگ را روی هم قرار داد تا

انتقال نور و سایه بسیار تدریجی باشد.

در نتیجه لب ها و گونه ها فاقد خطوط مشخص هستند. مغز انسان هنگام نگاه کردن به چنین ساختاری به شکل متفاوتی اطلاعات را

پردازش می کند.

وقتی مستقیم به دهان نگاه می کنید سلول های مخروطی شبکیه که مسئول تشخیص جزئیات هستند فعال می شوند و لبخند

کمتر دیده می شود. اما وقتی نگاه شما به بخش های دیگر صورت منتقل می شود سلول های استوانه ای که مسئول دید محیطی

هستند تغییرات سایه را به شکل لبخند تفسیر می کنند.

مارگارت لیوینگستون استاد علوم اعصاب دانشگاه هاروارد در پژوهش خود درباره این اثر می نویسد

لبخند مونا لیزا نمونه ای شگفت انگیز از تعامل میان نقاشی و سیستم بینایی انسان است. داوینچی بدون داشتن دانش مدرن عصب

شناسی توانست سازوکار ادراک بصری را به شکلی هنرمندانه به کار بگیرد.

به همین دلیل است که این لبخند زنده به نظر می رسد.

 


 

بخش چهارم
ساختار هندسی و ترکیب بندی

 

یکی از دلایل جذابیت بصری این اثر نظم هندسی آن است. اگر خطوط اصلی ترکیب بندی را بررسی کنیم می بینیم که ساختار کلی

چهره و بدن در قالب یک هرم قرار گرفته است.

دست ها در پایین هرم قرار دارند و سر در رأس آن است. این ساختار باعث ایجاد تعادل بصری می شود.

همچنین برخی پژوهشگران معتقدند که نسبت های صورت به نسبت طلایی نزدیک هستند. نسبت طلایی که تقریبا برابر با 1.618

است در بسیاری از ساختارهای طبیعی دیده می شود و در هنر رنسانس اهمیت زیادی داشت.

کنت کلارک تاریخ نگار مشهور هنر می نویسد

تعادل در این تصویر حاصل تصادف نیست. لئوناردو ساختار چهره را با دقتی ریاضی تنظیم کرده تا بیننده احساس آرامش و ثبات کند.

 


 

چک لیست چهار مرحله ای برای تحلیل علمی یک اثر هنری

 

مرحله اول

مشاهده دقیق

اثر را بدون پیش فرض نگاه کنید. نور سایه رنگ ها و مسیر حرکت نگاه را بررسی کنید.

مرحله دوم

تحلیل تکنیک

بررسی کنید هنرمند از چه روش هایی برای ایجاد بافت عمق و نور استفاده کرده است.

مرحله سوم

بررسی زمینه تاریخی

زمان خلق اثر شرایط فرهنگی علمی و اجتماعی آن دوره را مطالعه کنید.

مرحله چهارم

تفسیر روان شناختی

بپرسید این اثر چه احساسی در مخاطب ایجاد می کند و چرا….

 

 


فصل پنجم

پس زمینه ای بسیار مرموز

 زمین شناسی در نقاشی لئوناردو

در نگاه نخست ممکن است پس زمینه مونا لیزا صرفا یک منظره خیالی به نظر برسد. اما اگر آن را دقیق بررسی کنیم مشخص می

شود که این منظره حاصل سال ها مطالعه لئوناردو درباره زمین و ساختار طبیعت است.

لئوناردو یکی از نخستین متفکرانی بود که به صورت تجربی فرایندهای زمین شناسی را مطالعه می کرد. او در یادداشت های خود

درباره حرکت آب فرسایش سنگ ها و شکل گیری دره ها توضیح داده است. این مطالعات باعث شد که نگاه او به طبیعت بسیار

علمی باشد.

در پس زمینه این نقاشی چند ویژگی جالب دیده می شود

جاده ای پیچیده که در میان کوه ها حرکت می کند

رودخانه یا دریاچه ای که در دوردست دیده می شود

پل کوچکی که ارتباط میان دو سوی طبیعت را نشان می دهد

لایه های سنگی که ساختار زمین را تداعی می کنند

این عناصر به گونه ای کنار هم قرار گرفته اند که احساس عمق و بی نهایت بودن فضا را ایجاد می کنند.

مارتین کمپ در یکی از پژوهش های مهم خود درباره آثار داوینچی می نویسد

منظره پشت سر مونا لیزا تنها یک دکور نیست. این چشم انداز بازتاب نگاه علمی لئوناردو به زمین است. او زمین را همچون یک بدن

زنده می دید که رودخانه ها مانند رگ های آن هستند.

از این منظر می توان گفت که مونا لیزا تنها پرتره یک انسان نیست بلکه پرتره ای از رابطه انسان با طبیعت نیز هست.


بخش ششم

تکنیک اسفوماتو؛ انقلاب در نقاشی

یکی از مهم ترین نوآوری های لئوناردو تکنیکی بود که بعدها اسفوماتو نام گرفت. این واژه ایتالیایی به معنای دودآلود یا مه آلود است.

در نقاشی های قدیمی تر خطوط چهره معمولا واضح و مشخص بودند اما لئوناردو معتقد بود که در طبیعت چنین خطوطی وجود ندارد.

در جهان واقعی نور به تدریج تغییر می کند و مرزهای اشیا نرم هستند.

برای بازآفرینی این حالت لئوناردو از لایه های بسیار نازک رنگ استفاده می کرد. هر لایه تقریبا شفاف بود و روی لایه قبلی قرار می

گرفت.

بررسی های آزمایشگاهی در موزه لوور نشان داده است که در برخی بخش های این تابلو ضخامت هر لایه رنگ تنها چند میکرون

است. این یعنی لئوناردو با صبری بسیار زیاد ده ها لایه رنگ روی هم قرار داده است.

این روش چند نتیجه مهم ایجاد می کند

انتقال بسیار نرم میان نور و سایه

واقعی تر شدن بافت پوست

ایجاد نوعی عمق بصری

تاریخ نگار هنر ارنست گامبریچ درباره این تکنیک می نویسد

داوینچی نخستین نقاشی بود که فهمید چشم انسان خطوط تیز را در طبیعت نمی بیند. او با اسفوماتو توانست تصویری خلق کند که

بیشتر شبیه دیدن واقعی باشد تا نقاشی.


بخش هفتم

نگاه مونا لیزا و روان شناسی ادراک

یکی از ویژگی های عجیب این تابلو این است که بسیاری از بینندگان احساس می کنند چشمان مونا لیزا آنها را دنبال می کند.

این پدیده در روان شناسی به اثر نگاه مستقیم معروف است. وقتی چشمان یک پرتره به صورت مستقیم به سمت بیننده ترسیم

شوند مغز انسان آن را به عنوان نگاه فعال تفسیر می کند.

اما در مونا لیزا موضوع کمی پیچیده تر است.

لئوناردو با دقت زاویه سر و جهت نگاه را تنظیم کرده است. سر کمی به سمت چپ چرخیده اما نگاه تقریبا مستقیم است. این ترکیب

باعث می شود که از زوایای مختلف همچنان احساس تماس چشمی ایجاد شود.

فیلسوف هنر والتر پاتر درباره این ویژگی جمله ای مشهور دارد

او از صخره ها قدیمی تر است و رازهای بسیاری را در سکوت خود پنهان کرده است. لبخند او مانند خاطره ای است که از اعماق

زمان بازمی گردد.

این توصیف شاعرانه در واقع اشاره به همان حس عمیق ارتباط روانی میان بیننده و تصویر دارد.


بخش هشتم

اسکن های علمی و کشف لایه های پنهان

در دهه های اخیر فناوری های تصویربرداری پیشرفته به پژوهشگران اجازه داده اند که لایه های زیرین نقاشی را بررسی کنند.

از جمله این فناوری ها می توان به موارد زیر اشاره کرد

تصویربرداری مادون قرمز

فلورسانس اشعه ایکس

اسکن چند طیفی

این مطالعات نشان داده اند که لئوناردو در طول کار تغییرات زیادی در نقاشی ایجاد کرده است.

برای مثال در برخی تصاویر مادون قرمز مشخص شده که موقعیت انگشتان دست در مراحل اولیه کمی متفاوت بوده است. همچنین

خطوط اولیه چهره ساده تر بوده اند.

این یافته ها نشان می دهند که مونا لیزا نتیجه یک فرایند طولانی آزمایش و اصلاح بوده است نه یک نقاشی سریع.

دانشمند فرانسوی پاسکال کوته که سال ها روی این اثر تحقیق کرده می گوید

آنچه امروز می بینیم آخرین مرحله از یک فرایند خلاقانه پیچیده است. لئوناردو بارها ترکیب بندی و جزئیات را تغییر داده تا به نتیجه

دلخواه برسد.


بخش نهم

سرقت معروف و تولد شهرت جهانی

تا اوایل قرن بیستم مونا لیزا یک اثر مهم بود اما هنوز به نماد جهانی تبدیل نشده بود.

در سال 1911 حادثه ای عجیب رخ داد. یک کارمند ایتالیایی موزه لوور به نام وینچنزو پروجا تابلو را دزدید. او معتقد بود که این اثر باید به

ایتالیا بازگردد.

سرقت این نقاشی موج بزرگی در رسانه های جهان ایجاد کرد. روزنامه ها در سراسر دنیا درباره آن نوشتند و هزاران نفر برای دیدن

جای خالی تابلو به موزه رفتند.

دو سال بعد پلیس در فلورانس این اثر را پیدا کرد.

پس از بازگشت تابلو به لوور شهرت آن چند برابر شد. بسیاری از تاریخ نگاران هنر معتقدند که این حادثه نقش مهمی در تبدیل مونا

لیزا به مشهورترین نقاشی جهان داشت…. دقیقااا تا ما مردیم معروف می شویم البته که دیگه ان زمان فرقی ندارد


بخش دهم

دیدگاه های موافق و منتقد در جهان هنر

در طول تاریخ بسیاری از هنرمندان و متفکران درباره این اثر نظر داده اند.

دیدگاه های تحسین آمیز

زیگموند فروید معتقد بود که لبخند مونا لیزا بازتاب خاطره مادر لئوناردو است و ریشه در تجربه های عاطفی کودکی او دارد.

سالوادور دالی این نقاشی را نمونه ای از توانایی داوینچی در ترکیب علم و تخیل می دانست.

مارسل دوشان حتی نسخه طنزآمیزی از آن خلق کرد تا نشان دهد که شهرت آثار هنری گاهی نتیجه فرهنگ و رسانه است.

دیدگاه های انتقادی

برخی منتقدان معتقدند شهرت مونا لیزا بیش از حد بزرگ شده است و آثار دیگری از رنسانس از نظر تکنیکی یا زیبایی شناسی برتر

هستند.

با این حال حتی منتقدان نیز معمولا می پذیرند که تاثیر فرهنگی این اثر بی نظیر است.


چک لیست چهار مرحله ای برای تحلیل آثار بزرگ هنری

مرحله اول مشاهده ساختار

بررسی ترکیب بندی خطوط اصلی و جهت نگاه در تصویر

مرحله دوم تحلیل تکنیک

بررسی نوع رنگ گذاری لایه بندی و روش های ایجاد نور

مرحله سوم مطالعه تاریخی

درک شرایط فرهنگی و علمی دوره خلق اثر

مرحله چهارم تفسیر روان شناختی

تحلیل واکنش ذهنی مخاطب و پیام احساسی اثر


ریاضیات چهره و عصب شناسی لبخند در مونا لیزا
تحلیل ساختار هندسی و مطالعه تطبیقی با پرتره های رافائل و بوتیچلی

 

یکی از مهم ترین ویژگی های شاهکار لئوناردو داوینچی در مونا لیزا آن است که این اثر تنها محصول مهارت نقاشی نیست بلکه

حاصل تلفیق نظام مند دانش ریاضی، مشاهده تجربی بدن انسان و درک عمیق از سازوکار ادراک بصری است. داوینچی در دوره ای

می زیست که رنسانس ایتالیایی توجه تازه ای به هندسه، تناسبات طبیعی و مطالعه علمی بدن انسان ایجاد کرده بود. هنرمندان

این دوره بر این باور بودند که زیبایی در طبیعت از قوانین ریاضی پیروی می کند و هنر می تواند این نظم پنهان را آشکار کند.

در این میان لئوناردو داوینچی جایگاهی منحصر به فرد داشت. او نه تنها نقاش بلکه پژوهشگری جدی در زمینه کالبدشناسی، اپتیک و

هندسه بود. دفترهای یادداشت او نشان می دهند که او نسبت های بدن انسان را با دقتی نزدیک به روش های علمی ثبت و تحلیل

می کرد. همین رویکرد باعث شد که در مونا لیزا ساختار چهره نه تنها زیبا بلکه از نظر هندسی بسیار متعادل باشد.

بررسی های دقیق بر اساس تحلیل تصویری و اندازه گیری دیجیتال نشان می دهند که فاصله میان عناصر اصلی صورت در این تابلو با

تناسباتی نزدیک به نسبت طلایی تنظیم شده است. نسبت طلایی که مقدار تقریبی آن 1.618 است از دوران یونان باستان به عنوان

الگویی از هماهنگی و زیبایی شناخته می شد. در صورت مونا لیزا فاصله میان چشم ها نسبت به عرض صورت و همچنین نسبت

فاصله خط چشم تا دهان با فاصله دهان تا چانه به ساختاری نزدیک به این نسبت می رسد. این هماهنگی باعث ایجاد تعادل بصری

می شود که بیننده آن را به صورت ناخودآگاه تجربه می کند.

از دیدگاه نظریه پردازان هنر، این نوع تناسب نه تنها موجب زیبایی بلکه باعث هدایت نگاه بیننده در تصویر می شود. رودلف آرنهایم در

مطالعات خود درباره ادراک بصری در هنر اشاره می کند که ساختار هندسی پنهان در یک تصویر می تواند مسیر حرکت نگاه را تنظیم

کند و تعادل نیروهای بصری را در سطح تصویر برقرار سازد. در مونا لیزا این تعادل به گونه ای طراحی شده که نگاه بیننده ابتدا به

چشم ها جلب می شود سپس به سمت دهان و دست ها حرکت می کند و دوباره به چهره بازمی گردد. این چرخه ادراکی باعث

می شود که تصویر حالت ایستا نداشته باشد بلکه نوعی پویایی بصری در آن احساس شود.

علاوه بر ساختار هندسی صورت، ترکیب بندی کلی بدن نیز بر اساس یک الگوی هندسی دقیق شکل گرفته است. اگر خطوط اصلی

بدن ترسیم شوند شکل کلی تصویر یک هرم متعادل را نشان می دهد. قاعده این هرم در دست های زن قرار دارد و رأس آن در سر او

قرار می گیرد. چنین ساختاری موجب ایجاد ثبات و انسجام در تصویر می شود. مورخ هنر کنت کلارک معتقد است که داوینچی در این

اثر توانسته است هندسه را در دل نقاشی پنهان کند به گونه ای که بیننده تعادل را احساس می کند اما حضور ساختار ریاضی را به

طور مستقیم تشخیص نمی دهد.

در کنار این نظم هندسی، یکی از پیچیده ترین جنبه های مونا لیزا در بیان عاطفی چهره و به ویژه در لبخند آن نهفته است. لبخند مونا

لیزا از دیدگاه علوم شناختی نمونه ای جالب از تعامل میان هنر و سیستم عصبی بینایی انسان محسوب می شود. بسیاری از

بینندگان تجربه ای مشابه گزارش کرده اند. هنگامی که به دهان این چهره نگاه می کنند لبخند چندان واضح به نظر نمی رسد اما

زمانی که نگاه خود را به سمت چشم ها یا بخش های دیگر صورت می برند احساس می کنند لبخند آشکارتر شده است.

توضیح این پدیده در عصب شناسی بینایی نهفته است. در شبکیه چشم دو نوع سلول اصلی وجود دارد که هر یک وظیفه متفاوتی

دارند. سلول های مخروطی مسئول تشخیص جزئیات دقیق و رنگ ها هستند و در مرکز میدان دید بیشترین فعالیت را دارند. در مقابل

سلول های استوانه ای بیشتر به تغییرات نور و سایه حساس اند و در دید محیطی نقش مهمی ایفا می کنند.

لئوناردو داوینچی با استفاده از تکنیک اسفوماتو مرزهای لب ها و گونه ها را به صورت بسیار نرم و تدریجی ترسیم کرده است. در

نتیجه هنگامی که نگاه بیننده مستقیما به دهان متمرکز می شود سلول های مخروطی فعال شده و جزئیات واضحی مشاهده نمی

شود. اما زمانی که نگاه از دهان دور می شود و دید محیطی فعال می گردد سلول های استوانه ای تغییرات سایه در اطراف دهان را

به صورت لبخند تفسیر می کنند. پژوهشگر علوم اعصاب مارگارت لیوینگستون این پدیده را نمونه ای از درک شهودی داوینچی از

سازوکار ادراک بصری می داند و معتقد است که هنرمند بدون داشتن ابزارهای علمی مدرن توانسته است ویژگی های سیستم

بینایی انسان را در اثر خود به کار گیرد.

علاوه بر این مسئله باید به نقش عضلات صورت در شکل گیری بیان عاطفی نیز توجه کرد. در آناتومی صورت انسان مجموعه ای از

عضلات ظریف مسئول ایجاد حالات مختلف احساسی هستند. در لبخند واقعی عضله ای به نام زایگوماتیک گوشه های دهان را بالا

می برد و عضلات اطراف چشم نیز کمی منقبض می شوند. در مونا لیزا داوینچی تغییرات بسیار ظریفی در اطراف چشم ها و گونه ها

ایجاد کرده است. همین ظرافت باعث می شود که چهره حالتی طبیعی و زنده داشته باشد و لبخند آن میان حالت آرامش و ابهام

معلق بماند.

برای درک بهتر اهمیت این نوآوری می توان مونا لیزا را با آثار هنرمندان بزرگ رنسانس مانند ساندرو بوتیچلی و رافائل مقایسه کرد.

بوتیچلی که به نسل پیش از داوینچی تعلق دارد بیشتر به نمایش زیبایی آرمانی توجه داشت. در پرتره های او چهره ها معمولا با

خطوط مشخص و نور یکنواخت ترسیم می شوند و بیان عاطفی محدود است. برای مثال در پرتره سیمونتا وسپوچی چهره حالتی آرام

و تقریبا بی حرکت دارد و ارتباط روان شناختی مستقیمی با بیننده برقرار نمی کند.

در مقابل مونا لیزا تصویری پویا و زنده به نظر می رسد. نور به صورت تدریجی بر سطح پوست حرکت می کند و چهره حالتی در حال

تغییر دارد. ادوارد گامبریچ در تحلیل خود از تفاوت میان این دو هنرمند اشاره می کند که بوتیچلی زیبایی را به صورت یک الگوی ایده آل

نشان می دهد در حالی که داوینچی تلاش می کند فرایند زندگی را در چهره ثبت کند.

در مورد رافائل نیز تاثیر مستقیم مونا لیزا قابل مشاهده است. در برخی پرتره های رافائل مانند پرتره مادالنا دونی ترکیب بندی هرم

شکل بدن و حالت قرارگیری دست ها شباهت زیادی به اثر داوینچی دارد. با این حال تفاوت مهمی میان این دو هنرمند وجود دارد. در

آثار رافائل خطوط واضح تر و نور یکنواخت تر است و چهره ها آرام و متعادل به نظر می رسند اما پیچیدگی روان شناختی مونا لیزا در

آنها کمتر دیده می شود.

در تحقیقات گسترده محققان و دانشمندان درباره آثار داوینچی به این نتیجه رسیده اند که رافائل توانست از ترکیب بندی داوینچی الهام بگیرد اما راز عمق روان

شناختی چهره در مونا لیزا همچنان منحصر به فرد باقی ماند. به همین دلیل بسیاری از مورخان هنر این اثر را نقطه عطفی در تحول

پرتره سازی در رنسانس می دانند.

در مجموع می توان گفت که مونا لیزا حاصل همگرایی سه حوزه مهم دانش انسانی است. نخست نظم ریاضی و هندسی که در

ساختار صورت و ترکیب بندی تصویر دیده می شود. دوم درک عمیق از سازوکار ادراک بصری و عصب شناسی لبخند که باعث ایجاد

حالت متغیر و زنده در چهره شده است. سوم تحول در مفهوم پرتره که از یک تصویر صرف به مطالعه ای درباره شخصیت و حالت

ذهنی انسان تبدیل شده است.

از این منظر مونا لیزا تنها یک اثر هنری نیست بلکه نوعی پژوهش بصری درباره انسان به شمار می آید. داوینچی در این نقاشی

توانسته است علم و هنر را در قالب یک تصویر واحد به هم پیوند دهد و اثری خلق کند که پس از گذشت بیش از پنج قرن همچنان

موضوع مطالعه مورخان هنر، دانشمندان علوم شناختی و فیلسوفان زیبایی شناسی باقی مانده است.

 

ریاضیات چهره و عصب شناسی لبخند در مونا لیزا

تحلیل ساختار هندسی و مطالعه تطبیقی با پرتره های رافائل و بوتیچلی

یکی از مهم ترین ویژگی های شاهکار لئوناردو داوینچی در مونا لیزا آن است که این اثر تنها محصول مهارت نقاشی نیست بلکه

حاصل تلفیق نظام مند دانش ریاضی، مشاهده تجربی بدن انسان و درک عمیق از سازوکار ادراک بصری است. داوینچی در دوره ای

می زیست که رنسانس ایتالیایی توجه تازه ای به هندسه، تناسبات طبیعی و مطالعه علمی بدن انسان ایجاد کرده بود. هنرمندان

این دوره بر این باور بودند که زیبایی در طبیعت از قوانین ریاضی پیروی می کند و هنر می تواند این نظم پنهان را آشکار کند.

در این میان لئوناردو داوینچی جایگاهی منحصر به فرد داشت. او نه تنها نقاش بلکه پژوهشگری جدی در زمینه کالبدشناسی، اپتیک و

هندسه بود.

دفترهای یادداشت او نشان می دهند که او نسبت های بدن انسان را با دقتی نزدیک به روش های علمی ثبت و تحلیل

می کرد. همین رویکرد باعث شد که در مونا لیزا ساختار چهره نه تنها زیبا بلکه از نظر هندسی بسیار متعادل باشد.

بررسی های دقیق بر اساس تحلیل تصویری و اندازه گیری دیجیتال نشان می دهند که فاصله میان عناصر اصلی صورت در این تابلو با

تناسباتی نزدیک به نسبت طلایی تنظیم شده است. نسبت طلایی که مقدار تقریبی آن 1.618 است از دوران یونان باستان به عنوان

الگویی از هماهنگی و زیبایی شناخته می شد. در صورت مونا لیزا فاصله میان چشم ها نسبت به عرض صورت و همچنین نسبت

فاصله خط چشم تا دهان با فاصله دهان تا چانه به ساختاری نزدیک به این نسبت می رسد. این هماهنگی باعث ایجاد تعادل بصری

می شود که بیننده آن را به صورت ناخودآگاه تجربه می کند.

از دیدگاه نظریه پردازان هنر، این نوع تناسب نه تنها موجب زیبایی بلکه باعث هدایت نگاه بیننده در تصویر می شود. رودلف آرنهایم در

مطالعات خود درباره ادراک بصری در هنر اشاره می کند که ساختار هندسی پنهان در یک تصویر می تواند مسیر حرکت نگاه را تنظیم

کند و تعادل نیروهای بصری را در سطح تصویر برقرار سازد. در مونا لیزا این تعادل به گونه ای طراحی شده که نگاه بیننده ابتدا به

چشم ها جلب می شود سپس به سمت دهان و دست ها حرکت می کند و دوباره به چهره بازمی گردد. این چرخه ادراکی باعث

می شود که تصویر حالت ایستا نداشته باشد بلکه نوعی پویایی بصری در آن احساس شود.

علاوه بر ساختار هندسی صورت، ترکیب بندی کلی بدن نیز بر اساس یک الگوی هندسی دقیق شکل گرفته است. اگر خطوط اصلی

بدن ترسیم شوند شکل کلی تصویر یک هرم متعادل را نشان می دهد. قاعده این هرم در دست های زن قرار دارد و رأس آن در سر او

قرار می گیرد. چنین ساختاری موجب ایجاد ثبات و انسجام در تصویر می شود. مورخ هنر کنت کلارک معتقد است که داوینچی در این

اثر توانسته است هندسه را در دل نقاشی پنهان کند به گونه ای که بیننده تعادل را احساس می کند اما حضور ساختار ریاضی را به

طور مستقیم تشخیص نمی دهد.

در کنار این نظم هندسی، یکی از پیچیده ترین جنبه های مونا لیزا در بیان عاطفی چهره و به ویژه در لبخند آن نهفته است. لبخند مونا

لیزا از دیدگاه علوم شناختی نمونه ای جالب از تعامل میان هنر و سیستم عصبی بینایی انسان محسوب می شود. بسیاری از

بینندگان تجربه ای مشابه گزارش کرده اند. هنگامی که به دهان این چهره نگاه می کنند لبخند چندان واضح به نظر نمی رسد اما

زمانی که نگاه خود را به سمت چشم ها یا بخش های دیگر صورت می برند احساس می کنند لبخند آشکارتر شده است.

توضیح این پدیده در عصب شناسی بینایی نهفته است. در شبکیه چشم دو نوع سلول اصلی وجود دارد که هر یک وظیفه متفاوتی

دارند. سلول های مخروطی مسئول تشخیص جزئیات دقیق و رنگ ها هستند و در مرکز میدان دید بیشترین فعالیت را دارند. در مقابل

سلول های استوانه ای بیشتر به تغییرات نور و سایه حساس اند و در دید محیطی نقش مهمی ایفا می کنند.

لئوناردو داوینچی با استفاده از تکنیک اسفوماتو مرزهای لب ها و گونه ها را به صورت بسیار نرم و تدریجی ترسیم کرده است. در

نتیجه هنگامی که نگاه بیننده مستقیما به دهان متمرکز می شود سلول های مخروطی فعال شده و جزئیات واضحی مشاهده نمی

شود. اما زمانی که نگاه از دهان دور می شود و دید محیطی فعال می گردد سلول های استوانه ای تغییرات سایه در اطراف دهان را

به صورت لبخند تفسیر می کنند. پژوهشگر علوم اعصاب مارگارت لیوینگستون این پدیده را نمونه ای از درک شهودی داوینچی از

سازوکار ادراک بصری می داند و معتقد است که هنرمند بدون داشتن ابزارهای علمی مدرن توانسته است ویژگی های سیستم

بینایی انسان را در اثر خود به کار گیرد.

علاوه بر این مسئله باید به نقش عضلات صورت در شکل گیری بیان عاطفی نیز توجه کرد. در آناتومی صورت انسان مجموعه ای از

عضلات ظریف مسئول ایجاد حالات مختلف احساسی هستند. در لبخند واقعی عضله ای به نام زایگوماتیک گوشه های دهان را بالا

می برد و عضلات اطراف چشم نیز کمی منقبض می شوند. در مونا لیزا داوینچی تغییرات بسیار ظریفی در اطراف چشم ها و گونه ها

ایجاد کرده است. همین ظرافت باعث می شود که چهره حالتی طبیعی و زنده داشته باشد و لبخند آن میان حالت آرامش و ابهام

معلق بماند.

برای درک بهتر اهمیت این نوآوری می توان مونا لیزا را با آثار هنرمندان بزرگ رنسانس مانند ساندرو بوتیچلی و رافائل مقایسه کرد.

بوتیچلی که به نسل پیش از داوینچی تعلق دارد بیشتر به نمایش زیبایی آرمانی توجه داشت. در پرتره های او چهره ها معمولا با

خطوط مشخص و نور یکنواخت ترسیم می شوند و بیان عاطفی محدود است. برای مثال در پرتره سیمونتا وسپوچی چهره حالتی آرام

و تقریبا بی حرکت دارد و ارتباط روان شناختی مستقیمی با بیننده برقرار نمی کند.

در مقابل مونا لیزا تصویری پویا و زنده به نظر می رسد. نور به صورت تدریجی بر سطح پوست حرکت می کند و چهره حالتی در حال

تغییر دارد. ادوارد گامبریچ در تحلیل خود از تفاوت میان این دو هنرمند اشاره می کند که بوتیچلی زیبایی را به صورت یک الگوی ایده آل

نشان می دهد در حالی که داوینچی تلاش می کند فرایند زندگی را در چهره ثبت کند.

در مورد رافائل نیز تاثیر مستقیم مونا لیزا قابل مشاهده است. در برخی پرتره های رافائل مانند پرتره مادالنا دونی ترکیب بندی هرم

شکل بدن و حالت قرارگیری دست ها شباهت زیادی به اثر داوینچی دارد. با این حال تفاوت مهمی میان این دو هنرمند وجود دارد. در

آثار رافائل خطوط واضح تر و نور یکنواخت تر است و چهره ها آرام و متعادل به نظر می رسند اما پیچیدگی روان شناختی مونا لیزا در

آنها کمتر دیده می شود.

مارتین کمپ در مطالعات خود درباره آثار داوینچی می نویسد که رافائل توانست از ترکیب بندی داوینچی الهام بگیرد اما راز عمق روان

شناختی چهره در مونا لیزا همچنان منحصر به فرد باقی ماند. به همین دلیل بسیاری از مورخان هنر این اثر را نقطه عطفی در تحول

پرتره سازی در رنسانس می دانند.

در مجموع می توان گفت که مونا لیزا حاصل همگرایی سه حوزه مهم دانش انسانی است. نخست نظم ریاضی و هندسی که در

ساختار صورت و ترکیب بندی تصویر دیده می شود. دوم درک عمیق از سازوکار ادراک بصری و عصب شناسی لبخند که باعث ایجاد

حالت متغیر و زنده در چهره شده است. سوم تحول در مفهوم پرتره که از یک تصویر صرف به مطالعه ای درباره شخصیت و حالت

ذهنی انسان تبدیل شده است.

از این منظر مونا لیزا تنها یک اثر هنری نیست بلکه نوعی پژوهش بصری درباره انسان به شمار می آید. داوینچی در این نقاشی

توانسته است علم و هنر را در قالب یک تصویر واحد به هم پیوند دهد و اثری خلق کند که پس از گذشت بیش از پنج قرن همچنان

موضوع مطالعه مورخان هنر، دانشمندان علوم شناختی و فیلسوفان زیبایی شناسی باقی مانده است

نتیجه گیری نهایی

چرا مونا لیزا هنوز زنده است

فکر می کنم که راز ماندگاری مونا لیزا در یک ویژگی ساده خلاصه نمی شود. این تابلو نقطه تلاقی چند حوزه مهم است

دانش علمی لئوناردو درباره بدن انسان

مطالعات او درباره نور و اپتیک

درک عمیق از روان انسان

مهارت بی نظیر در تکنیک نقاشی

و در نهایت توانایی او در ایجاد نوعی ابهام هنری با تلفیق زبان بدن و روانشناسش تاریکی …..

لبخند مونا لیزا نه کاملا شاد است و نه غمگین. نگاه او نه کاملا مستقیم است و نه دور. این ابهام باعث می شود که هر بیننده

برداشت متفاوتی از آن داشته باشد.

در واقع مونا لیزا آینه ای برای ذهن بیننده است. هر کس در آن چیزی می بیند که در درون خود دارد.

به همین دلیل پس از بیش از پنج قرن این نقاشی همچنان موضوع تحقیق دانشمندان مورخان هنر فیلسوفان و روان شناسان است.

لئوناردو داوینچی با این اثر نشان داد که هنر می تواند فراتر از زیبایی باشد. هنر می تواند ابزاری برای شناخت انسان و جهان باشد.

 

نوشته های مرتبط

دیدگاه خود را بنویسید