ما به کسب و کارهای نوپا کمک می کنیم تا حرفه ای شوند.

ما به کسب و کارهای نوپا کمک می کنیم تا حرفه ای شوند.

درباره بنیاد میر

ارائه خدمات مشاوره

بنیاد دکتر مازیار میر، همراه حرفه‌ای شما در مسیر مشاوره انتخاباتی، آموزش تخصصی املاک و برندسازی شخصی.

شبی که میدان فاطمی بوی روضه گرفت

خانه » مقالات » شبی که میدان فاطمی بوی روضه گرفت
شبی که میدان فاطمی بوی روضه گرفت

شبی که میدان فاطمی بوی روضه گرفت

شبی که میدان فاطمی بوی روضه گرفت
شبی که میدان فاطمی بوی روضه گرفت

روایت وداع مردم با قاپدشهیدشان و صبوری در گرمای جانفرسای تهران

نوشته دکترسیدمازیارمیر محقق و \ژوهشگر

 

 

 

 

 

گزارشی روایی، سوزناک از حال‌وهوای میدان فاطمی،ایست بازرسی

جهادگران عاشورایی و اشک مردمی که برای وداع با پیر مراد و پناه خود

به تهران آمده بودند.

این یادداشت روایی و مذهبی، تصویری زنده از شبی متفاوت در میدان فاطمی تهران ارائه می‌دهد؛ شبی که نیروهای جهادگران

عاشورایی ناحیه حضرت ولیعصر عج در کنار انجام مأموریت حفاظت و ایست بازرسی، شاهد حضور گسترده مردمی بودند که از

سراسر ایران برای وداع با پدر فرزانه و قائد شهید خود آمده بودند

شبی که میدان فاطمی بوی روضه گرفت

مقدمه

دیشب میدان فاطمی فقط یک میدان نبود

 

و اما بعد…. بعضی شب‌ها در حافظه شهر می‌مانند؛ نه فقط به‌خاطر شلوغی، نه فقط به‌خاطر ازدحام، نه حتی فقط به‌خاطر یک

مراسم بزرگ، بلکه به این دلیل که روح جمعی یک ملت در آن شب به خیابان می‌آید. دیشب، میدان فاطمی از همان شب‌ها را به

خود دید. شبی که دیگر هیچ‌چیز شبیه شب‌های معمولی نبود. خیابان‌ها فقط محل عبور نبودند، میدان فقط یک تقاطع شهری نبود،

ایست بازرسی فقط یک مأموریت اجرایی نبود. همه‌چیز رنگ اشک گرفته بود، رنگ ارادت، رنگ داغ، رنگ وداع.

ما با بچه‌های گردان جهادگران عاشورایی ناحیه حضرت ولیعصر عج مثل شب‌های قبل سرِ تور حفاظت و ایست بازرسی بودیم، اما

حال و هوای دیشب با همه شب‌های دیگر فرق داشت. ما آمده بودیم برای انجام وظیفه، اما فضا به‌گونه‌ای بود که خدمت، خودش

تبدیل به عزاداری شده بود. دل‌ها شکسته بود، صداها بغض داشت، چشم‌ها خیس بود و میدان فاطمی، شبیه مجلسی شده بود

که منبرش مردم بودند و روضه‌اش را اشک‌ها می‌خواندند.

شبی که میدان فاطمی بوی روضه گرفت نوشته دکتر مازیارمیر
شبی که میدان فاطمی بوی روضه گرفت نوشته دکتر مازیارمیر

 

حال و هوای ایست بازرسی در میدان فاطمی در شب وداع

در ظاهر، همه چیز شکل یک مأموریت مشخص را داشت. کنترل مسیر، هدایت جمعیت، بررسی افراد مشکوک، بازرسی سریع‌تر

برای تسهیل عبور مردم و کنترل مدارک برای حفظ امنیت مراسم. اما در باطن، آنچه جریان داشت، چیزی فراتر از یک عملیات معمولی

بود. ما پیرمان را از دست داده بودیم و این جمله، فقط یک توصیف ساده نبود؛ واقعیتی بود که در صورت تک‌تک بچه‌ها دیده می‌شد.

بچه‌ها هر کدام مشغول کاری بودند، اما کمتر کسی بود که چشمانش از اشک خالی مانده باشد. در آن ازدحام و در گرمای تهران،

هم باید مسیر را برای مردم باز می‌کردیم، هم باید با دقت موردهای مشکوک را بررسی می‌کردیم، هم باید پاسخ‌گوی مردمی

می‌بودیم که از هر سو می‌آمدند و آدرس مصلی امام را می‌خواستند. ایست بازرسی دیشب فقط محل کنترل عبور و مرور نبود؛ جایی

بود که در آن، امنیت و سوگواری کنار هم ایستاده بودند.

روایت اشک جهادگران عاشورایی در میان خدمت و حفاظت

شاید برای کسی که از دور نگاه می‌کرد، ما فقط نیروهایی بودیم که در میدان ایستاده‌ایم و مسئولیت خود را انجام می‌دهیم، اما

حقیقت چیز دیگری بود. بچه‌های سرِ تور، خودشان دل‌شکسته‌تر از آن بودند که بتوانند فقط در قالب مأمور باقی بمانند. آن‌ها هم

عزادار بودند، هم خدمتگزار. هم باید مراقب امنیت مردم می‌بودند و هم باید با داغی که بر دل‌شان نشسته بود کنار می‌آمدند.

این ترکیب عجیبِ اشک و وظیفه، دیشب را به شبی متفاوت تبدیل کرده بود. یکی راهنمایی می‌کرد و اشک در چشمانش جمع

می‌شد. یکی فردی را بازرسی می‌کرد اما بغض در صدایش پیداست. یکی با دست مسیر را نشان می‌داد، یکی با نگاهش مردم را

بدرقه می‌کرد. ما هر روز تور داشتیم، اما دیشب یک شب دیگر بود. دیشب خدمت کردن، شبیه روضه خواندن بود؛ بی‌صدا، بی‌ادعا و

از عمق جان.

حضور مردم از سراسر ایران برای وداع در تهران

یکی از روشن‌ترین صحنه‌های دیشب، حضور مردمی بود که از شهرهای مختلف ایران خودشان را به تهران رسانده بودند. از لهجه‌ها،

از پرسش‌ها، از نوع پوشش، از حال و هوای چهره‌ها، می‌شد فهمید که این جمعیت فقط متعلق به یک محله یا یک شهر نیست.

اینجا دل‌های پراکنده ایران به یک نقطه رسیده بود. همه آمده بودند برای یک وداع بزرگ. وداع با کسی که برای بسیاری، فقط یک

چهره سیاسی یا اجتماعی نبود، بلکه پدر، تکیه‌گاه، پیرِ صبور و پناه روزهای سخت بود.

بسیاری از مردم آدرس مصلی را می‌پرسیدند. بعضی‌ها تازه رسیده بودند، بعضی‌ها راه را گم کرده بودند، بعضی‌ها فقط می‌خواستند

مطمئن شوند در مسیر درست قرار دارند. بچه‌ها با حوصله و مهربانی راهنمایی‌شان می‌کردند. با اینکه خسته بودند، با اینکه اشک

در چشم داشتند، اما با عشق مسیر را نشان می‌دادند. همین صحنه‌های ساده، از آن تصاویر ماندگاری بود که معنای واقعی خدمت

را نشان می‌داد.

روایت آن زن عزادار؛ صحنه‌ای که از ذهن پاک نمی‌شود

در میان آن همه ازدحام، بعضی صحنه‌ها برجسته‌تر می‌شوند و تا همیشه در ذهن باقی می‌مانند. یکی از همین صحنه‌ها، حضور

خانمی بود که کنار خیابان با تمام وجود برای قائد شهیدمان عزاداری می‌کرد. گریه‌اش از جنس نمایش نبود. آن‌طور عزاداری می‌کرد

که انگار تمام داغ شهر در دل او جمع شده است. سوز صدایش، حال چهره‌اش و خلوص عزاداری‌اش چنان تأثیری داشت که نگاه‌ها را

به خود جلب کرده بود.

در همان لحظه، یکی از بچه‌ها گفت: سید، از او فیلم بگیر، از ما فیلم نگیر، اما اول از خودش اجازه بگیر. این جمله کوتاه، در خود

معنای عمیقی داشت. انگار همه می‌دانستیم که اصل ماجرا، مردم‌اند. ما فقط گوشه‌ای از صحنه بودیم و روایت اصلی را همین

دل‌های سوخته می‌نوشتند. آن زن، در آن لحظه، فقط یک عزادار نبود؛ تصویر فشرده‌ای از اندوه یک ملت بود.

میدان فاطمی؛ از یک نقطه شهری تا یک مجلس روضه بزرگ

دیشب میدان فاطمی فقط یک جغرافیا نبود؛ یک حال بود. حالِ مشترکِ مردمی که آمده بودند تا در آخرین وداع حاضر باشند. اگر

کسی از دور نگاه می‌کرد، شاید فقط جمعیت می‌دید، شاید فقط ترافیک، شاید فقط کنترل و حفاظت. اما آن‌کس که در دل ماجرا بود،

چیز دیگری می‌دید؛ یک مجلس روضه بزرگ در مقیاس شهر. مجلسی بی‌دیوار، بی‌سقف، بی‌مرز، اما لبریز از اشک.

هر گوشه میدان، روایتی در خود داشت. کسی زیر لب صلوات می‌فرستاد. کسی بی‌صدا گریه می‌کرد. کسی با شتاب می‌رفت تا از

مراسم جا نماند. کسی فقط ایستاده بود و به جمعیت نگاه می‌کرد. هوای تهران گرم بود، اما آنچه بیش از آفتاب سوز داشت، دل‌های

مردم بود. این سوز، همان چیزی بود که دیشب را از یک شب معمولی جدا می‌کرد.

شبی که میدان فاطمی بوی روضه گرفت نوشته دکتر مازیارمیر
شبی که میدان فاطمی بوی روضه گرفت نوشته دکتر مازیارمیر

 

لمس لباس خادمان؛ نشانه‌ای از همدلی مردم با نیروهای خدمت

در میان عبور و مرور جمعیت، بارها پیش می‌آمد که بعضی از مردم هنگام عبور، آرام دستی به لباس بچه‌ها می‌کشیدند. این حرکت

ساده، معنایی فراتر از یک تماس کوتاه داشت. در آن لحظه، انگار مردم می‌خواستند بگویند شما را می‌بینیم، خستگی‌تان را

می‌فهمیم، داغ‌تان را حس می‌کنیم. این لمس‌های کوتاه، این نگاه‌های خیس، این خدا قوت‌های آرام، بخشی از همان پیوند عاطفی

بزرگی بود که دیشب میان مردم و خادمان میدان شکل گرفته بود.

خیلی وقت‌ها در روایت‌های رسمی، این جزئیات دیده نمی‌شوند، اما حقیقتِ میدانی دقیقاً در همین جزئیات است که خودش را

نشان می‌دهد. یک دست کشیدن ساده بر لباس خدمت، گاهی از ده‌ها جمله رساتر است. این‌ها همان نشانه‌هایی هستند که

می‌گویند مردم فقط عبور نمی‌کردند؛ آن‌ها با تمام دل‌شان در صحنه حضور داشتند.

چرا این شب با همه شب‌های دیگر فرق داشت

ما هر روز تور داشتیم. هر روز مسئولیت، مراقبت، ایستادن، بررسی و هدایت. اما دیشب، شب دیگری بود. فرقش فقط در حجم

جمعیت یا شدت مأموریت نبود. فرقش در روحی بود که در میدان جریان داشت. دیشب، مأموریت رنگ ماتم گرفته بود. هر حرکت، بوی

ارادت می‌داد. هر تذکر، در دل خود اندوه داشت. هر نگاه، قصه‌ای از فقدان را حمل می‌کرد.

مردم آمده بودند تا با پیرِ مردانه و پدرِ فرزانه خود وداع کنند. آن‌ها از سر تکلیف نیامده بودند؛ از سر عشق آمده بودند. در گرمای تهران،

با چشم‌های خیس، با گلوهای گرفته و با دلی که تاب نداشت. همین عشق بود که دیشب را به شبی استثنایی تبدیل کرد. شبی

که در آن، خیابان‌ها تبدیل به گواه شدند، جمعیت تبدیل به شاهد شد و اشک‌ها تبدیل به زبان مشترک یک ملت شدند….

نوشته های مرتبط

دیدگاه خود را بنویسید