ما به کسب و کارهای نوپا کمک می کنیم تا حرفه ای شوند.

ما به کسب و کارهای نوپا کمک می کنیم تا حرفه ای شوند.

درباره بنیاد میر

ارائه خدمات مشاوره

بنیاد دکتر مازیار میر، همراه حرفه‌ای شما در مسیر مشاوره انتخاباتی، آموزش تخصصی املاک و برندسازی شخصی.

سیمرغِ گمنامِ آسمان‌های خونین

خانه » مقالات » سیمرغِ گمنامِ آسمان‌های خونین

سیمرغِ گمنامِ آسمان‌های خونین

مرثیه‌ای ادبی و تحلیلی بر پروازهایی که تاریخ فراموش کرد

مقدمه‌ای بر تنهاییِ یک اسطوره

در لغت‌نامه‌ی جنگ، تعابیر اغراق‌آمیز، رواجی روزمره دارند؛ اما آنگاه که فرماندهانِ بزرگ، مردی را «یک نیروی هواییِ کامل» می‌خوانند، دیگر با مجازِ نگارشی یا مبالغه‌ی ادبی روبرو نیستیم، بلکه با یک حقیقتِ عریان و کوبنده تقابل می‌شویم. خلبانِ امیرسرفراز، فریدون ذوالفقاری، نه یک خلبانِ صرف، که تجلیِ مطلقِ یک سیستمِ پیچیده‌ی شناسایی، تحلیل و اجرا بود. او مردی بود که در تاریک‌ترین نقاطِ جغرافیای خاورمیانه پرواز کرد؛ در تاریکی و گمنامی زنده زنده سوخت و به شهادت رسید، و آنچنان در سکوتی مطلق فرو رفت که گویی هرگز نامی از او در بزرگ‌ترین دفترِ افتخارات این مرز و بوم به ثبت نرسیده است. این سطور، تلاشی است برای بیرون کشیدنِ این اسطوره از مهِ زمانه، با نگاهی علمی، دغدغه‌ای ادبی و قلمی استیلیزه که شایسته‌ی مردی است که آسمان را با جانِ خویش معامله کرد.

### فصل اول: تکوین یک شاهین در آتشگاهِ زمان
فریدون ذوالفقاری، در دورانی چشم به جهان گشود که ایران در سفری شتاب‌زده به سوی مدرنیته گام برمی‌داشت. سال‌های تحصیلِ ابتدایی و متوسطه‌ی او در تهران، نه صرفاً گذر از کلاس‌های درس، بلکه دورانِ پرورشِ ذهنیِ ریاضیاتی و تحلیلی او بود. ذهنی که از همان آغاز، استعدادِ استثنایی‌اش در درکِ قوانینِ فیزیک و هندسه را به نمایش گذاشت.

برای تعالیِ علمی، رهسپارِ دیارِ بریتانیا شد. اقامت در انگلستان، برای او تنها یک مهاجرتِ تحصیلی نبود؛ بلکه تزریقِ فرهنگِ “دقتِ بی‌نظیرِ آکادمیک” و “انضباطِ درونیِ ساختاریافته” به روحِ او بود. همین ذهنیتِ منظم و کالبدشکافانه، بعدها در دلِ کوکپیتِ هواپیماها، به ابزاری برای نجاتِ جانش و پیروزی‌های ماندگار بدل گشت.

سال ۱۳۴۶، نقطه‌ی عطفِ سرنوشت‌سازِ او بود. ذوالفقاری به نیروی هوایی ارتش پیوست و در دانشکده‌ی خلبانی، بذرِ استعدادش کاشته شد. آموزش‌های مقدماتی او با هواپیماهای T-41 و T-6 تگزان، در حقیقت آموختنِ زبانِ اولیه‌ی آسمان بود. در T-41، مفاهیمِ بنیادینِ آیرودینامیک — بر، کشش، وزن و پسار — را در موج‌های هوایی حس کرد و در T-6، با ورود به دنیای توربوپراپ‌ها، درک کرد که چگونه نیروی گریز از مرکز می‌تواند هواپیما را در لبه‌ی پرتگاهِ گریز نگه دارد.

### فصل دوم: شکستنِ دیوارِ صوت در آسمانِ آمریکا
پس از طیِ مرحله‌ی سخت‌گیرانه‌ی مقدماتی در ایران، ذوالفقاری برای تعمیقِ دانش، به ایالات متحده‌ی آمریکا اعزام شد. آنجا بود که از یک خلبانِ نوپا، به یک شکارچیِ ماهر تبدیل شد.

دوره‌ی پیشرفته‌ی او با جت‌های آموزشی T-37 و T-38 آغاز گردید. سسنا T-37، نخستین encounter (برخورد) او با موتورهای جت بود؛ جایی که او با پدیده‌ی “تأخیرِ گازدهی” (Throttle Lag) جان‌به‌در برد و آموخت که در آسمانِ جت‌ها، فردا خیلی دیر است و تصمیم باید در کسری از ثانیه گرفته شود. اما شاهکارِ آموزشی او، پرواز با نورثروپ T-38 تالون بود؛ یک جتِ مافوق صوت که عبور از مرزِ ماخ ۱ با آن، معادلِ درگیری با فیزیکِ ترانسونیک و پدیده‌ی کمپرسبیلیتی بود. ذوالفقاری با ثبتِ ۲۲۰ ساعت پروازِ دقیق و بی‌نقص، فرمول‌های خشکِ ریاضیِ مافوق صوت را به شهود و غریزه‌ی خویش تبدیل کرد و با درجه‌ی ستوان‌دومی، چون پادشاهی تاج‌گذاری‌شده، به میهن بازگشت.

### فصل سوم: تسخیرِ اژدهاهای آهنین؛ عشقِ افسانه‌ای به فانتوم
بازگشت ذوالفقاری، آغازِ تسلطِ او بر دو غولِ آهنینِ آسمان بود: نورتروپ اف-۵ و مک‌دانل داگلاس اف-۴ فانتوم ۲.
او در اف-۵، هنرهای رزمی هوایی و “سگ‌دنگ” (Dogfight) را به کمال رساند؛ جایی که مدیریتِ انرژیِ جنبشی (سرعت در برابر ارتفاع) خطِ مرزِ میانِ مرگ و زندگی بود. اما عشقِ حقیقی و تخصصِ بی‌بدیلِ او، در کوکپیتِ اف-۴ فانتوم (به‌ویژه نسخه‌ی شناسایی RF-4E) متجلی گشت.

فانتوم، هیولایی دو موتوره با رانشی وحشتناک بود؛ اما نسخه‌ی RF-4E به جای بمب، مجهز به چشمانی_all-seeing (همه‌بین) بود. ذوالفقاری با این هیولا پرواز می‌کرد؛ هواپیمايی که در دماغه و زیر بال‌هایش، دوربین‌های کانالی و فروسرخِ فوق‌پیشرفته‌ای نصب شده بود. رسالتِ او، رهاسازیِ آتش نبود؛ رسالتش، دیدنِ آنچه دشمن می‌خواست در تاریکی پنهان کند، بود.

### فصل چهارم: هنرِ نامرئی‌شدن؛ خاطراتِ خونینِ شناسایی
آغازِ جنگ تحمیلی، نیروی هوایی ایران را با چالشی بی‌سابقه مواجه ساخت. در شرایطی که قطعات تحریم بود و خلبانانِ بسیاری ترور شده‌اند، “اطلاعات” تنها اکسیژنِ حیات‌بخشِ جبهه بود. ارتش عراق با شبکه‌ای متراکم از موشک‌های سام، توپ‌های ضدهوایی و جنگنده‌های میگ، آسمانش را به قلعه‌ای نفوذناپذیر تبدیل کرده بود.

در این میان، بخش اعظم شناساییِ خوزستان بر دوشِ ذوالفقاری افتاد. او پروفایل‌های پروازیِ خارق‌العاده‌ای اختراع کرد؛ از جمله پرواز در ارتفاع‌های صدپایی، جایی که امواجِ رادار از روی سرِ او می‌لغزیدند اما خطرِ برخورد با تیرهای برق، نفس‌ها را در سینه‌ی او حبس می‌کرد.

اما شاهکارِ ماندگارِ او، عملیاتِ تاریخیِ عکاسی از مجلس وطنی عراق و ساختمان ریاست جمهوری در بغداد بود. بغداد در آن مقطع، شهری بود که حتی پرندگان نیز از آسمانِ آن می‌گریختند. ذوالفقاری با طراحیِ مسیری کاملاً غیرمتعارف، در دلِ دره‌ها و با پروازیِ فوق‌پایین (Low-Level)، از چشمِ رادارهای میگ‌ها و سام‌ها پنهان ماند و در لحظه‌ی ورود به بغداد، با یک مانورِ خیره‌کننده‌ی بالا‌رونده (Pop-up Maneuver)، چشمانِ دوربین‌هایش را روی قلبِ فرماندهیِ دشمن خیره کرد و پیش از آنکه پدافندها عکس‌العمل نشان دهند، در غباری از صوت، از مرزها خارج شد. عکس‌هایی که او آورد، تغییردهنده‌ی معادلاتِ جنگ بود.

### فصل پنجم: انقلاب در آیرودینامیکِ مرگ؛ معجزه‌ی عملیات ثامن‌الائمه (ع)
یکی از درخشان‌ترین دستاوردهای علمی و تاکتیکیِ ذوالفقاری، دگرگون‌سازیِ بنیادین در دکترینِ بمبارانِ نیروی هوایی ایران در عملیاتِ ثامن‌الائمه (ع) بود.
در ابتدای جنگ، خلبانان برای فرار از موشک‌های دوربرد، به بمبارانِ ارتفاعِ پست روی آورده بودند؛ تاکتیکی که به قیمتِ شکارِ بی‌رحمانه‌ی آن‌ها توسط توپ‌های شیلکا و ضدهواییِ سبک تمام می‌شد.

ذوالفقاری به عنوان یک تحلیلگرِ برجسته، با مرورِ فرمول‌های بالستیک، دریافت که نقطه‌ی امن، نه در پایین، بلکه در اوجِ آسمان است. او دکترینِ “بمباران از ارتفاعِ بالا” (High Altitude Level Bombing) را مطرح کرد. در ارتفاعِ پنجاه هزار پایی (حدود ۱۵ کیلومتر)، هوا به شدت رقیق است و توپ‌های سبک بی‌اثر می‌شوند. اما این کار، محاسباتِ پیچیده‌ی چگالیِ هوا، سرعتِ زمینی و زاویه‌ی سقوطِ بمب را می‌طلبید.

در روزِ عملیات، ذوالفقاری داوطلب شد تا نه با یک جنگنده‌ی مسلح، بلکه با فانتومِ شناساییِ خود، در جلوی گروهِ پروازی در ارتفاعِ پنجاه هزار پایی به پرواز درآید. او به عنوانِ پیش‌تاز (Pathfinder)، پیش از بمباران، نخستین عکسِ هوایی را با دقتی میلی‌متری گرفت و بلافاصله پس از رهاسازیِ بمب‌ها، عکسِ BDA (Bomb Damage Assessment – ارزیابیِ خسارات) را ثبت کرد. این عکس‌ها در مهرآباد، در گردانِ فنیِ شناسایی (RTS) پردازش شد و نشان داد که تاکتیکِ جدید، جانِ صدها خلبان را نجات خواهد داد. این، دیپلماسیِ یک نابغه در میدانِ نبرد بود.

### فصل ششم: روان‌شناسی‌یِ تاریکی؛ تنهاییِ یک خدایِ گمنام
برای درکِ عمیقِ ذوالفقاری، باید از کاکپیت بیرون بیاییم و در درونِ روانِ یک خلبانِ شناسایی قدم بگذاریم. خلبانِ شناسایی، تنهاترین انسان روی کره‌ی زمین است. او بال‌هایی پر از گلوله ندارد؛ او تنها یک ناظر است که باید خودش را زنده به پایگاه برساند تا حقیقت را روایت کند.

ذوالفقاری دارای نشانِ فتح و ۲۳ ماه ارشدیت بود. ۲۳ ماه حضورِ پیوسته در خط مقدم، بدون استراحتِ روانی. در شرایطی که مغزِ انسان در مواجهه با مرگِ مداوم، دچارِ فروپاشیِ عصبی می‌شود، ذوالفقاری با ساختاری از فولاد، این فشار را تحمل کرد.
بزرگ‌ترین تراژدی‌ی او، گمنامیِ انتخابی و اجباری‌اش بود. در حالی که خلبانانِ بمباران‌کننده بر دوش‌های مردم سوار می‌شدند، او در سکوتی مطلق، به سمتِ ساختمانِ RTS در مهرآباد می‌رفت تا فیلم‌هایش را تحویل دهد. او عاشقِ این سکوت بود؛ چون می‌دانست ارزشِ کارش در “نتیجه” است، نه در “تشویقِ زودگذر”.

### فصل هفتم: تاریکیِ مطلق؛ سوختنِ زنده در برزخِ فراموشی
هیچ روایتِ رسمی و دقیقی از جزئیاتِ آخرین پرواز و نحوه‌ی شهادتِ این امیرسرتیپ در اختیار عموم نیست؛ همان‌گونه که در کلامِ بزرگان آمده: *”هرگز نامی از او هیچ‌جا برده نشد”*. اما شهادت با وصفِ “سوختنِ زنده در تاریکی”، در ادبیاتِ خلبانی، تصویری از هولناک‌ترین لحظاتِ یک انسان را ترسیم می‌کند.

احتمالاً در یکی از پروازهای خطرناک، گلوله‌ی ضدهواییِ دشمن به سیستمِ سوخت‌رسانیِ فانتومِ او نشست. جت‌سوخت (JP-4) در کسری از ثانیه کوکپیت را در آغوشِ آتشِ سفید گرفت. وقتی سیستمِ پرتابِ صندلی (Eject) به دلیل قطعیِ سیم‌کشی‌ها از کار می‌افتد، خلبان در قفسی از شعله‌های آتش محبوس می‌شود. ذوالفقاری در تاریکیِ آسمان و تاریکیِ بی‌عدالتیِ تاریخ، زنده زنده سوخت. نه تیتری در روزنامه‌ها بود، نه مراسمِ رسمی، نه حتی سنگ‌قبری با نامِ او. بدنش در میانِ فلزاتِ ذوب‌شده‌ی فانتوم محو شد، اما روحش در آسمانی که عاشقش بود، جاودانه گشت.

### نتیجه‌گیری: بیداریِ دیرهنگام؛ استوار در خاک، جاودانه در افلاک
دکتر مازیار میر در مقاله‌ی ارزشمندِ خود، از واژه‌ی “نابغه” استفاده کرده‌اند. و واقعیت همین است؛ نبوغِ ذوالفقاری در این بود که می‌توانست الگوهای پنهان را در میانِ دیتاهای آشفته و عکس‌های خام پیدا کند. او کسی بود که با علمِ بالستیک و آیرودینامیک، مرزِ مرگ را به سمتِ دشمن عقب راند.

متأسفانه، تاریخِ ما پر از فراموشی‌هایی است که ستم بر قهرمانان روا داشته است. مردی که از کاخِ ریاست جمهوریِ دشمن عکس گرفت و دکترینِ جنگ را تغییر داد، در گمنامی سوخت. اما همان‌گونه که قوانینِ فیزیکِ کهن می‌گویند: «انرژی هرگز فنا نمی‌شود، بلکه به شکلِ دیگری متجلی می‌گردد». انرژی و شجاعتِ فریدون ذوالفقاری، از بین نرفت؛ او در تار و پودِ نیروی هوایی‌ی ایران، در خطوطِ پروازیِ جنگنده‌های امروز و در خاطراتِ همرزمانش حلول کرده است.

مطالعه‌ی مقاله‌ی حاضر

تنها یک خواندنِ ساده نیست؛ بلکه عملیاتی است برای احیایِ حقِ یک شهید. قهرمانی که نه با شعار، بلکه با تسلط بر معادلاتِ دیفرانسیل، قوانینِ نیوتن و ایستادگی در برابرِ شعله‌های جهنمی، پرچمِ این خاک را بالا نگه داشت. روحش شاد، و پروازش جاودانه باد؛ در آن آسمانِ بی‌انتهایی که او بیش از هر کس، زبانِ تاریکِ آن را می‌فهمید.

دکتر مازیار میر

نوشته های مرتبط

دیدگاه خود را بنویسید