ما به کسب و کارهای نوپا کمک می کنیم تا حرفه ای شوند.

ما به کسب و کارهای نوپا کمک می کنیم تا حرفه ای شوند.

درباره بنیاد میر

ارائه خدمات مشاوره

بنیاد دکتر مازیار میر، همراه حرفه‌ای شما در مسیر مشاوره انتخاباتی، آموزش تخصصی املاک و برندسازی شخصی.

داستان ما درون نورافکن خیالی یا اثر نگاه کلی

خانه » مقالات » داستان ما درون نورافکن خیالی یا اثر نگاه کلی

داستان ما درون نورافکن خیالی یا اثر نگاه کلی

چرا انچه فکر می کنیم…

با انچه می بینیم و اتفاق می افتد کاملا متفاوت و متمایز است

روایتی از دکتر مازیار میر، محقق و پژوهشگر علوم شناختی و رفتاری

دانلود رایگان آثار هنری، آیکون‌ها و گرافیک‌های وکتور با افکت نورافکن

 

فصل اول

شبی که فهمیدم روی صحنه نیستم

اجازه دهید این ماجرا را برایتان جوری تعریف کنم که انگار کنار شومینه نشسته‌ایم، یک فنجان چای داغ دستمان است و قرار است از چیزی حرف بزنیم که همه ما هزار بار تجربه‌اش کرده‌ایم، بی‌آنکه نامش را بدانیم.

بیست و دو سالم بود. تازه وارد دانشگاه شده بودم و مثل همه جوان‌ها، دلم می‌خواست دیده شوم، اما از دیده شدن هم می‌ترسیدم. پارادوکس عجیبی است، نه؟ هم می‌خواهی مرکز توجه باشی، هم می‌ترسی اگر مرکز توجه شدی، مبادا اشتباهی کنی، زمین بخوری، حرف بی‌ربطی بزنی، یا خدا نکند لکهای روی پیراهنت باشد.

آن شب، مهمانی خصوصی بود در خانه یکی از استادها. همه بچه‌های ممتاز دانشگاه آمده بودند. من هم با آن کت و شلواری که مادرم با عشق برایم اتو کشیده بود، رفتم. نیم ساعت از مهمانی نگذشته بود که دستم خورد به لیوان آب پرتقال و بخش خوبی از آن ریخت روی شلوارم. دقیقاً همان جایی که نمی‌خواستی باشد: روی ران پا، جایی که همه می‌توانستند ببینند.

تا آن لحظه فکر می‌کردم بدترین اتفاق زندگی‌ام افتاده است.

خونسردیام را حفظ کردم. لبخند زدم. رفتم دستشویی و با دستمال‌های کاغذی هر کاری می‌شد کردم، کردم. اما آن لکه… آن لکه ماند. قهوه‌ای روشن، روی پارچه کرم‌رنگ. فریاد می‌زد: «این آدم بی‌دقت است!»

بقیه شب را نشستم در گوشه‌ای. دیگر جرأت نکردم بلند شوم و با کسی حرف بزنم. مطمئن بودم همه نگاهشان به آن لکه است. هر کسی که می‌خندید، با خودم می‌گفتم: «دارد به من می‌خندد.» هر کسی که زمزمه می‌کرد، با خودم می‌گفتم: «دارد درمورد شلوار من حرف می‌زند.»

سه روز بعد، سر کلاس آن استاد، یکی از همان دانشجوها را دیدم. نیم‌خیز شد و با خوشرویی پرسید: «مازیار جان، مهمونی خوبی بود؟» گفتم: «آره. راستی اون شب من آب پرتقال ریختم رو شلوارم. خیلی بهم برخورد.»

نگاهم کرد و پرسید: «آب پرتقال؟ کِی؟ من که ندیدم.»

باور کردنی نبود. نه تنها او، که هیچ‌کس دیگر هم ندیده بود. من سه روز عذاب کشیده بودم، از خجالت آب شده بودم، در جمع گوشه‌گیر و منزوی شده بودم، برای چی؟ برای چیزی که اصلاً وجود خارجی نداشت.

این اولین برخورد جدی من با چیزی بود که سال‌ها بعد در تحقیقاتم نام علمی‌اش را فهمیدم: **اثر نگاه کلی**.

فصل دوم

دختری در یک جلسه مهم

سال‌ها بعد، وقتی پژوهشگر شدم و روی خطاهای شناختی کار می‌کردم، با آدم‌های زیادی روبرو شدم که داستان‌هایشان مثل آب روی آب بود. اما داستان سارا را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.

سارا مدیر منابع انسانی یک شرکت بزرگ بود. خانمی حدوداً سی و پنج ساله، با موهای همیشه مرتب و لبخندی که جای بحث نداشت. اما یک روز در جلسه هیئت‌مدیره، اتفاقی افتاد که زندگی حرفه‌ای‌اش را تا مرز نابودی برد.

داشت ارائه می‌داد. همه چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه در میان صحبت، ناگهان کلمه‌ای را اشتباه گفت. به جای «استراتژی توسعه بازار»، گفت «استراحت‌زی توسعه بازار».

خودش می‌گفت همان لحظه حس کرد تمام خون بدنش رفت توی صورتش. مکثی کرد، خواست ادامه بدهد، اما کلمات قاطی شده بودند. سه ثانیه سکوت مطلق، بعد ادامه داد. اما آن سه ثانیه، توی ذهنش تبدیل شد به سه ساعت.

بقیه جلسه را یادش نیست. فقط می‌داند که یک گوشه نشست و سرش را انداخت پایین. تا یک هفته بعد، هر شب با آن سه ثانیه از خواب می‌پرید. با خودش می‌گفت: «حتماً مدیرعامل فکر می‌کند من برای این کار ساخته نشده‌ام. حتماً بقیه اعضا به هم گفته‌اند این زن حواسش جای دیگری است.»

دو هفته بعد، نوبت ارزیابی سالانه بود. رئیسش به او گفت: «سارا، ارائه‌ات در جلسه هیئت‌مدیره عالی بود. دقیق و حرفه‌ای. فقط یک نکته: کاش کمی بلندتر صحبت می‌کردی، آخرهای جلسه صدایت را خوب نمی‌شنیدیم.»

سارا باورش نمی‌شد. جرأت کرد بپرسد: «آن سه ثانیه‌ای که مکث کردم… یادتان هست؟» رئیسش ابروها را بالا انداخت: «سه ثانیه؟ کِی؟ راستش من اصلاً متوجه نشدم.»

این بار سارا فهمید چیزی که او را دو هفته عذاب داده بود، برای دیگران اصلاً وجود نداشته است. مثل مردی که جلوی آینه می‌ایستد و به جوش روی صورتش خیره می‌شود و فکر می‌کند همه دنیا فقط همان جوش را می‌بینند، غافل از اینکه بقیه سرشان توی لاک خودشان است.

فصل سوم

رضا و آن مصاحبه تلویزیونی

رضا کارآفرین موفقی بود. بیست و پنج ساله بود که شرکت نرم‌افزاری‌اش را راه انداخت و تا سی و پنج سالگی به یکی از نام‌های آشنا در حوزه استارت‌آپ‌ها تبدیل شد. اما یک مشکل داشت: از رسانه فراری بود.

یک بار دعوت شد به برنامه تلویزیونی پرمخاطبی که درباره کارآفرینی بود. دوستانش گفتند این فرصت طلایی است. رضا با کلی استرس قبول کرد.

روز مصاحبه، همه چیز خوب پیش رفت تا اینکه مجری سوالی پرسید درباره شکست‌هایش. رضا خواست مثال بزند، اما ناگهان اسم یکی از همکاران قدیمی‌اش را فراموش کرد. چند لحظه مکث کرد، لبخند زد و گفت: «ببخشید، اسمش از یادم رفت.» و ادامه داد.

برنامه تمام شد. رضا تا یک ماه بعد، هر وقت چشمش به تلویزیون می‌افتاد، یاد آن لحظه می‌افتاد. با خودش می‌گفت: «چند میلیون نفر من را دیدند که اسم یادم رفت. حتماً همه فکر می‌کنند آلزایمر گرفته‌ام.»

یک ماه بعد، در یک همایش صنفی، یکی از همان بینندگان را دید. آن شخص آمد جلو و با هیجان گفت: «آقای رضا، من آن برنامه را دیدم. عالی بودید. خیلی استفاده کردم.»

رضا بی‌پرده پرسید: «آن جایی که اسم یادم رفت… چیزی متوجه شدید؟»

مرد با تعجب نگاهش کرد: «اسم یادتون رفت؟ کِی؟ راستش اصلاً یادم نمیاد همچین چیزی شده باشه. من فقط نکات کارآفرینی‌تان را یادداشت می‌کردم.»

رضا تازه فهمید آن لحظه‌ای که برای او یک فاجعه بود، برای چند میلیون بیننده یا اصلاً وجود نداشت، یا اگر بود، به سرعت فراموش شده بود

فصل چهارم:

آزمایشی که همه چیز را روشن کرد

داستان رضا و سارا و ماجرای خودم مرا به این فکر انداخت که چرا ما این‌قدر در تخمین توجه دیگران به خودمان اشتباه می‌کنیم. برای همین تصمیم گرفتم یک آزمایش ساده طراحی کنم.

از تعدادی از دانشجو یانم هر روز خواستم در هر کلاس یک تیشرت سفید بپوشند که روی آن با خط درشت نوشته شده بود: «من یک محقق علوم شناختی هستم، از من بپرسید چطور فکر می‌کنید!»

بعد از آن‌ها خواستم وارد کافه‌تریای دانشگاه شوند، یک قهوه بخرند و ده دقیقه آنجا بنشینند. قبل از ورود، ازشان پرسیدم: «فکر می‌کنید چند درصد آدم‌هایی که آنجا هستند، متوجه نوشته روی تیشرت شما می‌شوند؟»

میانگین پاسخ‌ها حدود ۶۰ درصد بود. بعضی حتی می‌گفتند ۸۰ درصد.

بعد از ده دقیقه، دانشجوها را صدا زدم بیرون. همان لحظه، از ده نفری که در کافه بودند و با دانشجوهای من هم‌کلام شده بودند، پرسیدم: «آیا متوجه شدید روی تیشرت این شخص چی نوشته؟»

نتیجه چه بود؟ فقط یک نفر از هر 5یا 6 نفر نوشته را دیده بودند. یعنی حدود بیست درصد. آن هم نه با دقت کامل. یکی گفته بود: «فکر کنم یه چیزی نوشته بود، نخوندمش.»

دانشجوی من که باورش نمی‌شد، برگشت به من گفت: «یعنی فقط ۲۰ درصد؟ من فکر می‌کردم همه دارند به من نگاه می‌کنند!»

گفتم: «دقیقاً. و این ۲۰ درصد هم تا پنج دقیقه دیگر فراموش می‌کنند چه نوشته بودی.»

این آزمایش ساده نشان داد ذهن ما چطور ما را فریب می‌دهد. ما فکر می‌کنیم یک نورافکن بالای سرمان روشن است و همه به ما خیره شده‌اند. غافل از اینکه هر کس سرش توی نورافکن خودش است

فصل پنجم

چرا مغز ما این تله را برایمان پهن می‌کند؟

سوال اینجاست: چرا با وجود این همه شواهد، باز هم ما گرفتار این توهم می‌شویم؟ چرا بعد از هزاران بار تجربه کردن اینکه دیگران آن‌قدرها هم به ما توجه ندارند، باز هم نگران نگاه آن‌ها هستیم؟

پاسخ در معماری کهن‌ترین بخش‌های مغز ما نهفته است.

**داستان انسان غارنشین

تصور کنید پنجاه هزار سال پیش، در یک غار زندگی می‌کردید. شما بخشی از یک قبیله کوچک بودید، شاید بیست یا سی نفر. در آن دنیای کوچک، هر نگاه معنا داشت. اگر کسی به شما خیره می‌شد، یعنی یا شما را به عنوان شکارچی می‌سنجید، یا به عنوان رقیب، یا به عنوان همسر احتمالی. در آن دنیا، هر نگاه می‌توانست به معنای مرگ یا زندگی، طرد شدن یا پذیرفته شدن باشد.

مغز ما برای آن دنیا ساخته شده است. مغز ما برای بقا در یک قبیله کوچک طراحی شده، نه برای زندگی در شهری با هشت میلیون نفر.

امروز وقتی وارد یک فروشگاه بزرگ می‌شوید و فکر می‌کنید همه به شما نگاه می‌کنند، در واقع مغز کهن‌سال شما هنوز دارد با منطق پنجاه هزار سال پیش کار می‌کند. هنوز فکر می‌کند توی یک غار تاریک هستید و هر نگاه می‌تواند خطرناک باشد.

**ماجرای شفافیت خیالی

دلیل دیگر، چیزی است که روانشناسان به آن «شفافیت خیالی» می‌گویند. ما فکر می‌کنیم احساسات درونیمان برای دیگران کاملاً شفاف و آشکار است.

یک بار از دوست صمیمی‌ام پرسیدم: «وقتی من استرس دارم، از بیرون معلوم است؟» گفت: «نه، اصلاً. تو دقیقاً مثل همیشه به نظر می‌رسی.» باورش برایم سخت بود. چون درونم طوفانی بود، فکر می‌کردم این طوفان توی صورتم هم هویداست.

این همان دام شفافیت خیالی است: ما تجربه درونی‌مان را با ادراک دیگران اشتباه می‌گیریم

فصل ششم:

مرحوم پدرم و  کراوات قرمز

یک مثال دیگر، این بار از زندگی شخصی‌ام. پدر من مردی بود با سلیقه خاص. هرگز کراوات قرمز نمی‌بست. می‌گفت: «قرمز مال عروسی‌هاست، نه مال جلسات کاری.»

یک روز برای یک سخنرانی مهم آماده می‌شدم. پدرم آمد و گفت: «بذار یه کراوات بهت بدم.» کراواتی را آورد که… قرمز بود. تعجب کردم. گفتم: «شما که همیشه می‌گفتید قرمز نمی‌بندم.» لبخند زد و گفت: «تازه فهمیدم هیچ‌کس به کراوات من اصلا نگاه نمی‌کرده.سالها الکی خودم رو عذاب دادم برای چیزی که هیچ‌کس نمی‌دیده.»

این جمله پدرم برای من عمیق‌تر از هر مقاله علمی و تجربه ای بود. سی سال محدودیت خودخواسته، برای چیزی که اصلاً در چشم دیگران نبوده است.

چند روز بعد، سر آن سخنرانی، کراوات قرمز بسته بودم. نه کسی به کراوات نگاه کرد، نه کسی حرفی زد. اگر هم نگاه کرده بودند، برایشان مهم نبود. من آن روز فهمیدم چیزی که برای ما بزرگ است، برای دیگران کوچک است. چیزی که برای ما یک فاجعه است، برای دیگران یک لحظه گذراست.

فصل هفتم

امین و آن پیشنهاد ازدواج

امین از دوستان نزدیک من بود. عاشق دختری شده بود به اسم ماری. ماه‌ها با خودش کلنجار می‌رفت که چطور خواستگاری کند. هزاران بار در ذهنش سناریو چیده بود، کلمات را مرتب و نامرتب کرده بود، از ترس پس‌زدن، شب‌ها خواب از چشمش پریده بود.

بالاخره یک روز تصمیم گرفت. رفتند رستوران. بعد از شام، او شروع کرد به حرف زدن. اما کلمات قاطی شده بود. آنچه می‌خواست بگوید را نگفت. آنچه گفت، نصفه و نیمه بود. آنقدر دستپاچه شد که یادش رفت حلقه را از جیبش دربیاورد.

در نهایت، ماری خودش پرسید: «می‌خواستی چی بهم بگی؟» امین گفت: «هیچی… فقط… می‌خواستم ببینم حالت خوبه.»

آن شب برگشت خانه، تا صبح نخوابید. با خودش می‌گفت: «چه آدم ضعیفی هستم. چقدر بچه‌ ام. حتماً الان ماری فکر می‌کند من برای ازدواج کردن آدم نشده‌ام.»

چند روز بعد، ماری قصه ما بهش زنگ زد. گفت: «امین، من متوجه شدم می‌خواستی چیزی بگی. اگر منظورت همانی بوده که من فکر می‌کنم… جوابم مثبت است.»

امین که تا آن لحظه خودش را برای شنیدن یک «نه» بزرگ آماده کرده بود، باورش نمی‌شد. پرسید: «مگر من چیزی گفتم؟» ماری قصه ما خندید و گفت: «نه، هیچی نگفتی. اما چشم‌هایت همه چیز را گفت. راستش من اصلاً به حرف‌های قاطی‌ات توجه نکردم. فقط نگاهت را دیدم.»

باز هم همان داستان: چیزی که امین فکر می‌کرد یک شکست تمام‌عیار است، از نگاه ماری فقط یک جزئیات بی‌اهمیت بود. او کلیت را دیده بود، نه جزئیات را.

فصل هشتم

رازهایی که هیچ‌کس نمی‌داند

حقیقت جالب این است: همان‌طور که ما نگران نگاه دیگران به خودمان هستیم، دیگران هم نگران نگاه ما به آن‌ها هستند. همه ما در یک قایق نشسته‌ایم.

یک بار در سمیناری که داشتم، از شرکت‌کنندگان پرسیدم: «چند نفر از شما امروز صبح قبل از آمدن به اینجا، جلوی آینه ایستاده و به خودتان نگاه کرده‌اید؟» همه دست بلند کردند.

بعد پرسیدم:

«چند نفر از شما وقتی وارد این سالن شدید، با دقت به ظاهر بقیه نگاه کردید؟» فقط یک یا دو نفر نفر دست بلند کردند.

این یعنی چه؟

یعنی همه ما نگران این هستیم که دیگران چه قضاوتی درباره ما می‌کنند، در حالی که خودمان آن‌قدرها هم به دیگران توجه نداریم.

ما هر روز صبح ساعت‌ها وقت صرف می‌کنیم تا ظاهرمان را مرتب کنیم، موها را حالت دهیم، لباس مناسب بپوشیم، عطر بزنیم، و بعد وقتی وارد جمع می‌شویم، دیگران حتی یادشان نیست ما چه پوشیده بودیم.

این پارادوکس بزرگ زندگی اجتماعی است: همه ما بازیگریم، اما تماشاچی وجود ندارد. یا اگر هست، آنقدر مشغول بازی خودش است که به بازی ما توجه نمی‌کن

فصل نهم

چطور از این دام رها شویم؟

تا اینجا فهمیدیم مشکل چیست. حالا برسیم به راه‌حل. چطور می‌توانیم از شر این نورافکن خیالی خلاص شویم؟

**اولین راه: آزمایش کنید**

یک روز صبح از خواب بیدار شوید و عمداً کاری بکنید که فکر می‌کنید همه به آن توجه خواهند کرد. مثلاً دو کفش متفاوت بپوشید. یک جوراب قرمز با یک جوراب آبی. یا یک سنجاق‌سر عجیب به موهایتان بزنید.

بعد بروید سر کار، به دانشگاه، به بازار. در پایان روز از خودتان بپرسید: چند نفر متوجه شدند؟ جواب معمولاً صفر است. اگر هم یک نفر متوجه شد، ببینید واکنشش چه بود. منفی نبود. معمولاً می‌گویند: «چه خلاقیتی!» یا «به به!»

این آزمایش را چند بار تکرار کنید تا باورتان شود.

**دومین راه: جای ناظر و تماشاگر را عوض کنید**

دفعه بعد که در جمع هستید، به جای اینکه نگران نگاه دیگران به خودتان باشید، به دیگران نگاه کنید. سعی کنید جزئیات لباسشان را به خاطر بسپارید. ببینید چقدر طول می‌کشد تا خسته شوید و دوباره به فکر خودتان بیفتید.

متوجه خواهید شد که حتی شما هم که عمداً تلاش می‌کنید نگاه کنید، نمی‌توانید برای مدت طولانی روی دیگران تمرکز کنید. چه برسد به دیگران که چنین قصدی هم ندارند.

**سومین راه: قانون ۱۰-۱۰-۱۰ را به کار بگیرید**

وقتی اتفاقی می‌افتد و شما نگران قضاوت دیگران هستید، از خودتان سه سوال بپرسید:

– تا ۱۰ دقیقه دیگر، این اتفاق چقدر برای من اهمیت دارد؟ (الان خیلی زیاد)

– تا ۱۰ ماه دیگر، این اتفاق چقدر برای من اهمیت دارد؟ (احتمالاً دیگر یادم نیست)

– تا ۱۰ سال دیگر، این اتفاق چقدر برای من اهمیت دارد؟ (کاملاً بی‌اهمیت)

این نگاه بلندمدت، فاجعه لحظه‌ای را به اندازه واقعی خودش کوچک می‌کند.

**چهارمین راه: به دیگران فکر کنید، نه به خودتان**

اضطراب اجتماعی وقتی به اوج می‌رسد که ما بیش از حد روی خودمان متمرکز می‌شویم. بهترین راه برای کاهش این اضطراب، تغییر کانون توجه از خود به دیگران است.

در یک مهمانی، به جای اینکه فکر کنید «آیا من جذاب به نظر می‌رسم؟» به این فکر کنید که «چطور می‌توانم میزبان را خوشحال ببینم؟» یا «این شخص چه داستان جالبی برای گفتن دارد؟»

وقتی نورافکن را به سمت دیگران می‌چرخانید، گرمای آن دیگر شما را نمی‌سوزاند.

 

فصل دهم:

آنچه در سکوت می‌گذرد

اجازه دهید این داستان را با یک راز بزرگ تمام کنم. رازی که اگر بفهمید، زندگی‌تان دگرگون می‌شود.

آن راز این است: **هیچ‌کس آن‌قدرها که شما فکر می‌کنید به شما فکر نمی‌کند.**

نه از روی بدخواهی. نه از روی بی‌اعتنایی. بلکه به این دلیل ساده که هر کس غرق زندگی خودش است. هر کس نگران قسط‌های بانکی‌اش است، نگران آینده بچه‌هایش، نگران حرفی که دیروز به رئیسش زد، نگران بیماری مادرش، نگران عشقی که از دست داده، نگران عشقی که پیدا نکرده.

همه ما در اقیانوسی از نگرانی‌های شخصی شنا می‌کنیم و گاهی سرمان را از آب بیرون می‌آوریم تا ببینیم بقیه چه می‌کنند. همان لحظه که نگاهمان به دیگری می‌افتد، دوباره فرو می‌رویم در اقیانوس خودمان.

مریلین مونرو، آن ستاره بی‌همتای سینما، یک بار گفته بود: «اگر نمی‌توانی مرا در بدترین حالت‌ام تحمل کنی، مطمئناً لیاقت بهترین حالت‌ام را هم نداری.» اما حقیقت تلخ‌تر این است: کسی حتی بدترین حالت ما را هم نمی‌بیند. چون دارد بدترین حالت خودش را زندگی می‌کند.

 نتیجه‌گیری نهایی

خاموش کردن نورافکن

سی سال از آن شب که آب پرتقال ریختم روی شلوارم و سه روز عذاب کشیدم، می‌گذرد. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر انرژی بیهوده

صرف نگرانی از نگاه دیگران کرده‌ام. چقدر حرف نزده‌ام، چقدر ایده نگفته‌ام، چقدر جرأت نکرده‌ام، فقط به خاطر ترس از قضاوت شدن.

ما امروز، و پس از بیش از نیم قرن که از عمرم می گذرد ، چیزی را فهمیده‌ام که کاش در ده یا بیست سالگی می‌فهمیدم:

ما همه روی صحنه‌ایم، اما تماشاچی‌ها خوابند. یا اگر بیدارند، چشمانشان به جای دیگری خیره شده.

نورافکنی که بالای سر ما روشن است، فقط در ذهن خود ما وجود دارد. در دنیای واقعی، هر کس دارد نمایش خودش را اجرا می‌کند و به نمایش ما نگاه

نمی‌کند.

این را نه از روی بدبینی می‌گویم، نه از روی ناامیدی. برعکس، این را از روی رهایی می‌گویم. از روی آزادی.

وقتی بفهمیم هیچ‌کس آن‌قدرها به ما توجه ندارد، آزاد می‌شویم. آزاد می‌شویم که خودمان باشیم. آزاد می‌شویم که اشتباه کنیم. آزاد می‌شویم که حرف

دلمان را بزنیم. آزاد می‌شویم که آن کفش قرمزی را که دوست داریم، بپوشیم. آزاد می‌شویم که برقصیم، حتی اگر بلد نباشیم. آزاد می‌شویم که بخندیم،

حتی اگر صدای خنده‌مان زیر و بم عجیبی داشته باشد.

چند سال پیش، در یکی از سمینارهایم، خانمی میانسال آمد پیش من و گفت: «آقای دکترمیر، من سال ها  از خنده بلند فراری بودم. چون مادرم گفته بود

صدای خندهات زشته. امروز فهمیدم هیچ‌کس به صدای خنده من توجه نمی‌کند. امروز برای اولین بار بلند بلند خندیدم.»

چشمانش پر از اشک بود. اشک شادی.

این همان رهایی است. رهایی از زندان خیالی نگاه دیگران.

دفعه بعد که در جمعی هستید و حس کردید همه به شما خیره شده‌اند، عمیق نفس بکشید و به خودتان یادآوری کنید: «این نورافکن مال خود من است.

من آن را روشن کرده‌ام. من می‌توانم خاموشش کنم.»

و بعد، لبخند بزنید و آزادانه زندگی کنید. چون در نهایت، تنها کسی که واقعاً به شما نگاه می‌کند، خود شما هستید. بقیه دارند به خودشان نگاه می‌کنند.

پس بگذارید زندگی کنید، آن‌طور که شایسته‌اش هستید. بدون ترس از نگاه خیالی تماشاچیانی که اصلاً وجود ندارند.

نوشته های مرتبط

دیدگاه خود را بنویسید