روایت گم شدن ما در اقیانوس سیاهپوشان عاشق
روایت گم شدن ما در اقیانوس سیاهپوشان عاشق وقتی صبح هنوز چشم نگشوده بود، تهران در اشک ایستاده بود هنوز هوا درست روشن نشده بود. ساعت بین پنج تا شش صبح بود و شهر، پیش از آنکه از خواب بیدار شود، در بیداری دیگری فرو رفته بود؛ بیداری اشک، بیداری عشق، بیداری وداع. مترو […]