رهبری بارویکرد هوش اجتماعی

رهبری ازطریق هوش اجتماعی

رهبری با رویکرد هوشاجتماعی موضوع سخنرانی ما در پتروشیمی شازند اراک بود که بدینوسیله از سرکار خانم فراهانی که موضوع پیاده سازی این سخنرانی را بعهده داشته است بسیار سپاسگذارم. هفدهم بهمن 1397

شازند  – اراک

در این کارگاه از نمایش پاورپوینت خبری نیست و آموزش بر اساس هوش هیجانی وهوش اجتماعی صورت گرفت و هر مسئله ای با نمایش یک فیلم مستند و هالیودی پوشش داده شد و دکتر مازیارمیر مدرس رهبری با رویکرد هوش هیجانی و هوش اجتماعی در ادامه به تحلیل عملکرد ادولف هیتلر  و چرچیل وسر الکس فرگوسن و استیو پل جابز و مدل هوش اجتماعی و هوش هیجانی در این افراد پرداختند.

هوش اجتماعی چیست

مازیار میر معتقد است که مطابق جدیدترین تحقیقات دانشمندان مدیران و رهبران هزاره جدید در صورت عدم کنترل ومهارت هوش اجتماعی شانس موفقیت بسیار بسیار کمی خواهند داشت .

اما به راستی هوش اجتماعی چیست وچه کاربردی دارد.

رهبری با رویکرد هوش هیجانی
رهبری با رویکرد هوش هیجانی

هوش عاطفی، هوش احساسی یا هوش هیجانی Emotional intelligence  EI شامل شناخت و کنترل عواطف و هیجان‌های خود است. به عبارت دیگر، شخصی که EI بالایی دارد، سه مؤلفهٔ هیجان‌ها را به‌طور موفقیت آمیزی با یکدیگر تلفیق می‌کند: مؤلفهٔ شناختی، مؤلفهٔ فیزیولوژیکی و مؤلفهٔ رفتاری. متونِ علم مدیریت بر این باورند که رهبران و مدیران، با هوش‌های هیجانیِ بالاتر، توان بیشتری برای هدایتِ و رهبری شرکتها وموسسات یاسازمانِ های زیر نظر خود دارند.

به نظر می رسد که کارکنانی که دارای وجدان کاری و احساس وظیفه‌شناسی بالایی هستند، اما فاقدِ هوش هیجانی و اجتماعی‌اند، در مقایسه با کارکنان مشابه که از هوش هیجانی بسیار بالایی برخوردارند، عملکرد بسیار ضعیف‌تری دارند.

به نظر می رسد که  کسانی که از هوش هیجانی برخوردارند می‌توانند عواطف خود و دیگران را کنترل کرده، بینِ پیامدهای مثبت و منفی عواطف تمایز گذارند و از اطلاعاتِ عاطفی برای راهنمایی فرایندِ تفکر و اقدامات شخصی استفاده کنند.

باید اذعان کنم که هوش هیجانی، اصطلاحِ گسترده ای است که مجموعهٔ گسترده‌ای از مهارت‌ها و خصوصیات فردی را دربرگرفته و به‌طور معمول به آن دسته مهارت‌های درون فردی و بین فردی گفته می‌شود که فراتر از دایرهٔ مشخصی از دانش‌های پیشین، چون بهرهٔ هوشی و مهارت‌های فنی یا حرفه‌ای است.

 

رهبری با رویکرد هوش هیجانی
رهبری با رویکرد هوش هیجانی

فکرمی کنم که فصل الخطاب این بخش را با سخنی از ارسطوی بزرگ باید به پایان برسانم که می‌گوید:

“عصبانی شدن آسان است؛ همه می‌توانند عصبانی شوند، اما عصبانی شدن در برابر شخصِ مناسب، به میزان مناسب، در زمان مناسب، به دلیل مناسب و به روش مناسب – آسان نیست

در ادامه دکتر میر باپخش یکی از فیلمهای علمی وتحقیقاتی از دست اوردهای یکی از دانشمند امریکایی به افشای ابعاد پنهان مدیریت و رهبری با رویکرد هوش اجتماعی پرداخت.

هیچ چیز هیچکس هیچ رفتار و گفتار وکردار وپنداری آنگونه که به نظر می رسد نیست .مازیارمیر

 

فواید تقویت  هوش اجتماعی مدیریت ورهبری چیست؟

۱. مدیریت ورهبری هرمجموعه با کسب این مجموعه از توانایی ها لازم برای برقراری ارتباط موثر به یکی از مزایای تقویت هوش اجتماعی دست پیدا خواهند کرد

۲. تقویت هوش اجتماعی منجر قدرت مدیریت و رهبری را به طرز شگرفی توسعهوبهبود خواهد بخشید.

3- مدیریت ورهبری  مجموعه ها در سایه هوش اجتماعی به کسب توانایی همدلی و درک کارکنان و همکاران و در نهایت موجب آرامش بیشتر در روابط، ایجاد اعتماد در پرسنل و برقراری ارتباطات موثر تر می‌ گردد

۳. مدیریت و رهبری با رویکرد هوش اجتماهی منجر به افزایش آگاهی محیطی و تشخیص صحیح جریانات جاری در محیط کار و جامعه و هنجارهای محیطیخواهد شد

4-تقویت هوش اجتماعی در مدیریت و رهبری مجموعه ها وموسسات موجب کسب مهارت برقراری ارتباط گسترده، حفظ ارتباطات موثر و گسترش دایره ارتباطاتی مدیران ئ رهبران موسسات وسازمانها ومجموعه ها خواهد شد.

5. تقویت هوش اجتماعی قدرت تاثیر‌گذاری ما بر دیگران را بهبود بخشیده و مدیریت تعارضات را در ما افزایش داده ودر نهایت به کسب مهارت های مدیریت و رهبری موثر منجر خواهد شد.

6. تقویت هوش اجتماعی باعث افزایش تغییر پذیری در فرد و زیردستان او بصورت غیر مستقیم خواهد شد و مدیریت و رهبری مجموعه را در ایجاد اعتماد در دیگران یاری خواهد رساند.

7. تقویت وارتقاع سطح هوش اجتماعی مدیران و رهبران روحیه همکاری گروهی را در مجموعه بصورت چشمگیری افزایش داده و  همچنین موجب کسب مهارت‌های متعدد در خدمات دهی و تشخیص نیاز زیر دستان خواهد شد. به نظر می رسد کلیات این مهارتها و توانایی ها برای مدیران و رهبران سازمانها و شرکت ها و استارتاپها بسیار کلیدی و حیاتی است.

 

هوش اجتماعی برای موفقیت بسیار مهم تر از هوش آکادمیک است.ما انسان ها دارای ده نوع هوش متفاوت هستیم که هوش اجتماعی مربوط به روابط ما می شود.

به نظر می رسد که هوش اجتماعی  به میزان توانایی ما برای ارتباط با اطرافیان و جهان اطراف ما گفته می شود.که خود شامل 13 مهارت است.مهارت هایی مانند برقراری ارتباط موثر ،حفظ روابط و گسترش آن ها است.هوش انسان یا IQ با او متولد می شود و شاید زیاذ هم قابل تغییر نیست اما می توان هوش اجتماعی را با آموزش و یادگیری تقویت و رشد ارتقاء داد

به نظر می رسد که لازمه هوش اجتماعی، هوش هیجانی (EQ)است و بدون هوش اجتماعی متبلور نخواهد شد.

اما هوش هیجانی چیست و چه کاربردی دارد؟

کارشناسان ودانشمندان این عرصه معتقدند که هوش هیجانی شامل کنترل هیجان و رفتار های فرد است.

مدیران ورهبران و مخصوصا فعالان اقتصادی اگر می خواهند هوش اجتماعی بالایی داشته باشند اولین قدم تقویت هوش هیجانی است.

به نظر می رسد که کسانیکه هوش هیجانی بالایی دارند بهتر از دیگران می توانند احساسات خود و در قدم بعد را کنترل کنند در نتیجه در روابط با دیگران نیز موفق تر خواهند بود. پس می توانیم بگوییم پایه تقویت هوش اجتماعی هوش هیجانی است.گاهی بعضی افراد هوش اجتماعی را با هوش هیجانی یکی می دانند که این مسئله کاملا غلط

است زیرا این دو هوش مکمل یکدیگرند .

کسانیکه هوش اجتماعی بالایی دارند بهتر می توانند در اجتماع با افراد ارتباط برقرار کنند زیرا این افراد در اصطلاح شعور اجتماعی بالاتری دارند. اما شاید برای شما این سوال پیش آید که شعور اجتماعی چیست؟ یا شامل چه مواردی می شود؟ شعور اجتماعی شامل گزینه های متفاوتی می شود که چند مورد از آن ها را برای شما بیان می کنیم .شعور اجتماعی یعنی قبول قوانین شهروندی و احترام به آن ها، پذیرفتن اشتباهات انجام شده و جبران آن ها، احترام گذاشتن به افراد جامعه بدون در نظر گرفتن شرایط آن ها، پایمال نکردن حقوق دیگران و …….

انسان ها به دو دسته درون گرا و بیرون گرا تقسیم می شوند.انسان های درون گرا ترجیح می دهند بیشتر وقت خود را در خانه و به تنهایی صرف اموری همچون مطالعه و کسب مهارت بگذرانند.اما در مقابل، انسان های برون گرا ترجیح می دهند با دیگران ارتباط برقرار کنند و وقت خود را با دیگران بگذرانند.انسان های بیرون گرا معمولا دارای هوش اجتماعی بالاتری هستند.اما ممکن است این افراد دارای هوش هیجانی و شعور اجتماعی پایینی باشند.

برخی افراد از هوش اجتماعی، خود در جهت مثبت و برخی دیگر در جهات منفی مانند فریب دادن دیگران استفاده می کنند.برای داشتن هوش اجتماعی مثبت باید هوش هیجانی و شعور اجتماعی را فرا گرفت.همان طور که اشاره کردیم هوش اجتماعی آموزشی است و می توان آن را تقویت کرد.

ویژگی افراد با هوش اجتماعی، بالا چیست ؟

1-این افراد برون گرا هستند.

2-در میان افراد از محبوبیت خاصی برخوردارند.

3-پر انرژی و شاد هستند.

4-به اطرافیان خود انرژی مثبت می دهند.

5-می توانند دیگران را به راحتی متقاعد کنند.

6-نیازها و خواسته های دیگران را بسیار سریع متوجه می شوند.

7-قابل اعتماد هستند.

8-به راحتی با انسان ها ارتباط برقرار می کنند.

9-مدیریت بحران آن ها عالی است.

آیا افراد دارای هوش اجتماعی بالا ویژگی منفی نیز دارند ؟

متاسفانه جواب این پرسش مثبت است.افراد با هوش اجتماعی بالا اگر هوش هیجانی و شعور اجتماعی پایینی داشته باشند می توانند از این ویژگی خود در جهات منفی استفاده کنند. افراد با هوش اجتماعی بالا و ویژگی منفی بسیار راحت دروغ می گویند ودر واقع استاد این کار هستند.و به راحتی می توانند افراد را فریب دهند و برای بدست آوردن موفقیت خود دیگران را قربانی کنند.زیرا آن ها نیازهای طرف مقابل را به خوبی می دانند و از این موضوع سوءاستفاده می کنند.

چگونه هوش اجتماعی خود را تقویت کنیم ؟

1-مهارتهای فردی را توسعه دهیم

2- قدرت خود را در شنیدن افزایش دهیم و شنونده خوبی باشیم.

3-شرکت در محیط های گروهی و کارهای دسته جمعی

4-تمرکز کردن بر روی صحبت های دیگرانو سپس خودمان و بازنگری

5-کنترل احساسات و رفتار (هوش هیجانی ) ومخصوصا زبان بدن خود

6-مطالعه کتاب هایی در این زمینه و زمینه های گوناگون نصب اپلیکیشنهای مختلف کتاب

7-هماهنگی بین زبان بدن و گفتار و بازنگری این دو مورد بسیار مهم و حیاتی

شاید بد نباشد که به برخی از انواعهوش همنگاهی داشته باشیم

هوش منطقي – هوش هيجاني بين زنان ومردان 

اين دو هوش ضد يكديگر نيستند بلكه فقط با هم تفاوت دارند)جك بلوك) روان شناس دانشگاه كاليفرنيا در بركلي با استفاده از معياري كه كاملاً شبيه هشياري عاطفي است و شامل قابليت هاي اساسي، عاطفي و اجتماعي است كه او آن را «بازگشت نفس» ناميده است، به مقايسه دو تيپ خالص تئوريك، يعني افرادي كه داراي بهره هوشي بالا و افرادي كه داراي استعدادهاي عاطفي پرقدرتي هستند، پرداخته و تفاوت هاي آنها را مورد بررسي قرار داده است. فردي كه فقط بهره هوشي او بالاست (يعني فاقد هشياري عاطفي است) تقريباً كاريكاتوري از يك آدم خردمند است، وي در قلمرو ذهن چيره دست ولي در دنياي شخصي خويش ضعيف است. اين امر در مورد زنان و مردان كمي تفاوت دارد، مرداني كه داراي بهره هوشي بالايي هستند از روي علايق و توانايي هاي گسترده عقلاني شان ـ نه احساس ـ مورد شناسايي قرار مي گيرند. آنها آدم هايي جاه طلب، سودمند، قابل پيش بيني، لجوج، انتقادگر، فروتن، نازك نارنجي و كمرو هستند كه از نظر احساس سرد و بي عاطفه اند. برعكس مردهايي كه از نظر هوش عاطفي قوي هستند، از نظر اجتماعي متعادل، شاد و سرزنده اند، هيچ گرايشي به ترس يا نگراني ندارند آنها ظرفيت چشمگيري براي تعهد و سرسپردگي به مردم يا اهداف خود، پذيرش مسئوليت و قبول چارچوب اخلاقي دارند، آنها در روابط خود با ديگران بسيار دلسوز و باملاحظه اند و از زندگي عاطفي غني، سرشار و متناسبي برخوردارند، آنها با خود،ديگران و دنياي اجتماعي اطراف خود خيلي راحت هستند. زن هايي كه فقط از بهره هوشي بالا برخوردار هستند از اعتماد به نفس خوبي برخوردار بوده و در بيان موضوعات عقلاني ارزشمند و انديشه هاي خود فصاحت كافي دارند و داراي علايق زيباشناسانه و روشنفكرانه زيادي هستند. آنها افرادي درون گرا، مستعد نگراني، فكر، خيال و گناه هستند و براي ابراز خشم خود تامل مي كنند، اگرچه آن را به طور غيرمستقيم نشان مي دهند، برعكس، زن هايي كه از نظر هوش عاطفي قوي هستند دوست دارند احساسات خود را به طور مستقيم بيان كنند و راجع به خود مثبت فكر مي كنند و زندگي براي آنها معنا دارد، آنها همچون مردان همنوع خود آدم هايي اجتماعي و گروه گرا هستند، احساسات خود را به گونه اي مناسب ابراز مي كنند و به خوبي از عهده فشارهاي رواني برمي آيند، توازن اجتماعي آنها، باعث مي شود تا به آساني با آدم هاي جديد كنار بيايند، با خود راحت هستند، شاد و آسوده خيال بوده و همواره پذيراي تجارب احساسي و هيجاني هستند، آنها برخلاف زن هاي با بهره هوشي بالا از نوع خالص، به ندرت احساس نگراني و گناه مي كنند و كمتر غرق در انديشه مي شوند.

نقش هوش هيجاني در زندگي 

هوش هيجاني توانايي ادراك دقيق ارزيابي و بيان هيجان دست يابي و يا ايجاد احساسات زماني كه تسهيل كننده افكار هستند توانايي فهم هيجان و معلومات هيجاني و تنظيم هيجانها براي افزايش رشد هيجاني و عقلاني (Mayer & Salovey 1997) مي باشد. اين مفهوم توسط سالووي salovey و ماير Mayer معرفي شد و توسط گولمن Goleman (1995) مشهور شده و گسترش يافت. مهمترين عاملي كه باعث تفاوت در افراد مي شود هوش است .هوش درمغز انسان جايگاه مشخصي دارد و حاصل واكنش عمومي سلولها ومراكز مغز است.در نيمكره چب مغز فرايندهاي تفكرات منطقي را مي توان يافت و جايگاه عشق واحساس عاطفي درسمت راست مغز است.يك فرد مي تواند هم كودن و هم زيرك باشد تنها به اين دليل كه يك سمت مغز وي از سمت ديگر رشد بيشتري كرده است. مديراني واقعاًبرجسته اندكه مي توانند فرايندهاي اثر بخش نيمكره راست را با فرايندهاي اثر بخش نيمكره چپ در هم آميزند.يافته هاي جديد نشان مي دهد كه نقش عواطف واحساسات مثبت در كنار عوامل منطقي مثل هوشمند بودن و تفكر در كاميابي انسانها ان طور كه بايد شناخته نشده است . اگر چه يافته هاي جديد نشان مي دهد كه اين بهره احساسات وهيجانات انسان است كه معيار واقعي تري براي سنجش ميزان هوش انسان است نه بهره هوشي. دانيل گلمن معتقد است تفاوت را بايد در تواناييهايي جست كه آن را هوش عاطفي ناميده ايم .هوش عاطفي توانايي مهار كردن تمايلات عاطفي و هيجاني خود است وباعث درك خصوصي ترين احساسات ديگران و ارائه يك رفتار آرام وسنجيده در روابط انساني با ديگران است . اين توانايي باعث حفظ روابط ارزشمند انساني مي شود .امروزه به هشياري عاطفي به عنوان عامل مهمي براي موفقيت شغلي بر شمرده مي شود.

رهبري عاطفي 

رهبر يك صفت ارثي وفطري نيست ، بلكه رهبري ( Leadership) يك نوع تعامل (Interaction) اجتماعي تخصصي ويك فرآيند دوجانبه ، تبادلي وگاهي تحول سازاست كه طي آن يك همكاريا عضو اجازه مي يابد ضمن تاثير گذاري برسايراعضاء ومردم ، به آنها انگيزه بدهد تا به هدفهاي گروهي وفردي خويش برسد. رهبران ، خواه ناخواه ، بايد بر حال و هواي سازمان خود مسلط باشند .بيش تر رهبراني كه استعداد خداداد دارند ، دل و دماغ و خلق و خوي سازمان خود را به كمك آميزه اي غريب از توانايي هاي روان شناختي كنترل مي كنند و اين آميزه همان است كه هوش عاطفي مي ناميم . اهميت هوش عاطفي در محيط كار به دليل ارتباط زيادي است كه بين بلوغ عاطفي رهبران و مديران وجود دارد . توانايي هايي مثل خود آگاهي همدلي و عملكرد مالي نمونه هايي از اين بلوغ عاطفي هستند. صاحب نظران مثل سلوي وگلمن بر مبناي تحقيقات خود چنين بيان مي دارند كه روحيه رهبر و رفتارهاي آن تاثيرات به سزايي بر عملكرد كلي سازمان داردزيرا روحيات كاملا مسري و قابل انتقال به ديگران هستند. مثلا يك رهبر يا مديرعصبي سازمان زهراگيني به وجود مي آورد كه پر از افراد كم آموز منفي است. يا يك رهبر بشاش و الهام دهنده پيروان وفاداري را به دنبال خود خواهد داشت كه مي توانند هر چالشي را از سر راه خود بردارند. از آنجا كه روحيات و رفتارهاي رهبران، محرك هاي نيرومند موفقيت كاري به شمار مي روند لذا وظيفه اصلي مديران ارشد (و حتي كار اصلي آنها) رهبري عاطفي است. به عبارت ديگر، قبل از اينكه رهبران بتوانند به كارهايي مثل تعيين استراتژي، تعيين بودجه يا استخدام پرسنل بخش بپردازند، بايد در وهله اول به تاثير روحيات و رفتارهاي خود بر ديگران توجه نشان دهند اين دسته از رهبران هيجان هاي خود را شناخته و بر آن ها دهنه مي زنند و در ضمن ، احساسات ديگران را درك كرده و كم و زياد حالت هاي حسي و هيجاني سازمان خود را مي سنجند تنظيم روابط عاطفي و احساسي با زيردستان موضوعي پيچيده و از دغدغــه هاي دروني مديران است؛ چرا كه بهره وري مجموعه تحت مديريت در فضايي انساني اتفاق مي افتد كه در آن احساس و عاطفه انسانها درگير و دخيل در عملكرد خواهدبود.. ضريب هوشي : ظرفيتي ذهني و استعدادي كه لزوما موفقيت انسانها را تضمين نمي كند و به جاي آن هوش عاطفي تعيين كننده موفقيتهاي انسانها تشخيص داده شده است .عواطف باعث خلاقيت ، مشاركت ، ابتكار عمل ودگرگوني مي شوند. كساني كه از نظر هوش عاطفي قدرتمندند، مي توانند كاملا راحت با افراد ارتباط بر قرار كنند و واكنشها و احساسات آنها را به سرعت دريابند، ديگران را رهبري كنند و سازمان دهند و به مشاجراتي كه مي تواند در هر فعاليت بشري شعله ور شود خاتمه دهند . آنها افرادي هستند كه ديگران دوست دارند با آنها باشند زيرا از نظر عاطفي به ديگران نيرو مي دهند . حالتهاي روحي خوبي درافراد بو جود مي آورند و اين فكر را در آنها بوجود مي آید که اطراف فردي با اين خصوصيات بودن چه سعادتي است و در يك كلمه مي توان گفت اين افراد در نظر ديگران از محبوبيت بسياري برخوردار هستند.

ويژگي هاي رهبري با شعور عاطفي بالا 

ارزش هاي بنيادين ومهمتر از همه شخصيت يك فرددر زندگي ، زاييده استعدادهاي عاطفي نهفته است نه ضريب هوشي. آنچه كه مسلماً در مورد رهبران بزرگ وموفق سازمانها مي دانيم است اين است كه لزوماً آنها باهوش ترين فرد سازمان از لحاظ ضريب هوشي نيستند ، بلكه آنها شعور عاطفي بالاتري نسبت به سايرين دارند و به همين وسيله افراد را به سمتي كه در نظر دارند سوق مي دهند . بايد گفت رمز نفوذ آنها بر افراد همين نكته است . رهبران موفق مي دانند چگونه با نفوذ بر قلبهاي افراد افكار وعمال آنها را در جهت اهداف مورد نظر خودبه كار بگيرند . مي دانيم كه رهبر در سازمان لزوماً مشروعيت خود را از قانون نمي گيرد . قدرت رهبر و نفوذ او بر پرسنل بخش بيشتر به ويژگي هاي شخصيتي او بر مي گردد ، به همين دليل است كه مديراني كه نقش رهبري را در سازمان به عهده دارند در ايجاد تغييرات وتحولات در سازمانها موفق تر هستند . در دنياي امروز كه سرعت تغييرات بالاست وحتي ماهيت تغييرات نيز عوض شده است ،اهميت سازگاري و تشكيل يك محيط مناسب براي سازمان بيشتر شده است .مديران بايد بتوانند پرسنل بخش خود را با آهنگ تغييرات همگام كنند . اين موضوع اهميت رهبري را نشان مي دهد .يك رهبر با نفوذ بسيار ساده تر مي تواند سازمان را منعطف كند تا مديريتي كه مي خواهد با تكيه بر تكنيكها ي خاص و صرف زمان بيشتري به اين مهم دست يابد. نكته مهم اين است كه استدلال توأم با عاطفه داراي قدرت وارزش بيشتري است. رهبراني كه از هوش هيجاني بالا برخوردارند اين نكته را براي توجيه تصميمات خود به افراد هميشه مد نظر دارند. مطالعات نشان داده است كه عواطف انرژي فعال كننده اي براي ارزش هاي اخلاقي هستند ،نظير اعتماد ، استحكام شخصيت ، همدلي ، صداقت وانعطاف پذيري ونيز لازمه سرمايه هاي اجتماعي يعني توانايي در ايجاد و حفظ روابط تجاري سودمند و قابل اعتماد هستند . مهم ترين خصيصه رهبري استعداد در ايجاد هيجان است يعني توانايي در ترغيب خود وديگران زيرا بدون كمك عواطف ، استدلال نه داراي اصول است و نه قدرت.يكي از مشكلات تصميم گيري در دنياي امروز طبق نظر پراهالد( استاد مديريت بازرگاني ميشيگان )اين است كه تمامي متون تخصصي ومشاورين عاطفه واحساس را از مديريت جدا مي دانند .خردگرايي فني از زمانهاي قديم شيوه مورد قبول در مديريت وبيشتر مشاغل بوده است و منطق صوري را بهترين راه حل براي مشكلات مي داند. در حالي شهود يا احساس ناشي از هوش هيجاني مي تواند بازدهي روند تصميم گيري را به طرز چشمگيري افزايش دهد .استفاده از هوش عاطفي باعث مي شود تا تمام جزيئات يك مسأله به سرعت بررسي شود و نتايج اعمال را به عنوان پيام هشدار دهنده به طور خودكار اعلام مي شود تا يا از خطر دوري شود يا بهترين گزينه انتخاب شود.بينش هاي عاطفي يا احساسات غريزي قسمت مهمي از حل مشكل و استدلال را به عهده دارند و شعور كاري خلاق و شهودي ميل به حسن تفاهم را افزايش مي دهد.احساسات ( منظور هوش عاطفي)عميق افرادحتي اگرپشتوانه اطلاعاتي محكمي نداشته باشد داراي ارزش است. در زمينه همكاري و موفقيتهاي شغلي همه چيز بستگي زيادي به روابط عاطفي و پيوندهاي انساني دارد. محيط هاي كاري در اين زمان داراي تغييرات بالا ست ، براي ماندن در عرصه رقابت و كسب مزيت رقابتي مناسب بايد مديران ورهبران سازمان خود را به هوش عاطفي مجهز كنند ، همچنين بايد به دنبال نيروهايي باشند كه از اين هوش بهره كافي برده باشند . خلاقيت ونوآوري لازمه بقا در دنياي امروز است.براي ايجاد يك محيط خلاق بايد افراد راعلاوه بر هوش منطقي به هوش عاطفي مجهز كرد .داشتن بستري از نوآوري در سازمانها مي تواند تزلزل و خصومت را در سازمان سبب شود ، زيرا هر كدام از پرسنل بخش سعي بر اعمال ايده هاي خود دارند وسازمان بايد بتواند بين حجم تغييرات درون سازمان وبيرون ازآن تعادل برقرار كند. از طرفي بايد جو سازمان از تشنج به دور ماند وپرسنل بخشي كه ايده هاي آنها اجرا نشده بايد اين مسأله رابپذيرند وبا سازمان هماهنگ باشند . نقش رهبري در اين جا ايجاد جوي است كه بتواند خصومت را به انرژي خلاق تبديل كند . پيتر سنج در اين باره مي گويد:” كليد آزاديدر كار اين است كه به مردم بياموزيم كه از اجبار در توافق خودداري كنند.ما فكر مي كنيم كه توافق از اهميت زيادي برخوردار است . اما چه كسي توجه مي كند ؟ما بايد تضادها ، اختلافات ومشكلات را بروز دهيم وآنها را باديگران درميان بگذاريم زيرا به كمك يكديگرهوشمندانه تر عمل مي كنيم. “مقابله با تضادهاي درون سازمان نيازمند اين است كه رهبري فرهنگ حاكم برسازمان را به سمت پذيرش مخالفتها و نارضايتي ها سوق داده و پرسنل بخش را تشويق به استفاده ار انرژي خلاقي كه به هنگام اجتناب در توافق پيش مي آيد بكند. سازش پذيري عاطفي ، سازش پذيري فكري و جسماني را به فعاليت وامي دارد.اين هماهنگي در استعدادها در عمل اتفاق مي افتد و نوعي انعطاف پذيري به فرد اعطا مي كند . بسياري از ويژگي هاي رهبران بزرگ وموفق ريشه در هوش عاطفي آنها دارد نه در هوش منطقي آنها . بارون ، بايرن (Baron , Byrne) در تحقيقي در سال 1997 به نتايج زير جهت صفات رهبري دست يافتند .اين صفات را مي توان مرتبط باخصوصيات هوش عاطفي كه به آن مي پردازيم يافت.

الف ) جذب كننده : رهبر بايد از ويژگيهاي ميل به پيشرفت ، بلند پروازي ، انرژي زياد ، پيگيري و اصرار بر امور و ابتكار عمل برخوردار باشد .

ب ) صداقت و درستي : ( Honesty and integrity) رهبر بايد از قابليت اعتماد زياد در اعمال مسئوليت ها و شخصيت باثبات برخوردار باشد و بصورت باز عمل نمايد و صداقت و راستي در پندار ، گفتار ، و كردارش نمايان باشد .

ج) انگيزه ي رهبري : (Leadership Motive) در وجود يك رهبر بايد ميل به تاثير گذاري بر ديگران و اعضاء سازمان، براي نيل به اهداف مشترك وجود داشته باشد . به عبارت ديگر انگيزه دروني و بيروني رهبر است كه وي را به حركت وا مي دارد و با عشق و علاقه در جهت اهداف سازمان حركت مي كند و پافشاري مي نمايد .

د ) اعتماد به نفس : (self- esteem ) رهبر بايد از اعتماد به نفس بالايي برخوردارباشد تا بتواند در ديگران تاثير بگذارد و با گامهايي بلند و استوار حركت نمايد . او بايد نسبت به خود احساس ارزشمند بودن داشته باشد تا اعضاء سازمان براي وي ارزش قائل شوند . او زماني مي تواند با موقعيتهاي اجتماعي كنار آيد و در اظهار عقيده و نظرات خود آسوده خاطر باشد كه از عزت نفس بالايي برخوردارباشد و اگر داراي عزت نفس پاييني باشد احساس بي ارزشي نموده و اين امر را به ساير جريانها از جمله محيط كاري ، زندگي ، و مسائل اجتماعي تعميم داده و در عملكرد خود ترديد و دودلي از خود نشان ميدهد و در نتيجه سازمان در تصميم گيريها دچار مشكل خواهد شد .

هوش هيجاني در سازمان چگونه عمل مي كند 

تعهد ومسئوليت پذيري پرسنل بخش در يك سازمان مي تواند عملكرد بالاي سازمان رابه همراه داشته باشد . سازمانهاي برتر امكان دسترسي سريع به شايستگيهاي رهبري مورد نيازشان را دارند و تصميمات آنان عملكرد فعلي آنان را بهينه كرده و زمينه را براي آينده مهيا مي سازد. شناخت و احترام نسبت به قرارداد رواني بين كارگران و سازمان يك عامل موفقيت كليدي در مديريت تغيير است. اين موضوع ما را ناگزيـر مـــي سازد آگاهي بيشتري از تحول يافته و تحول، نوآوري، هشياري، انعطاف پذيري، آزادانديشي را به عنوان موضوعهاي مهمتر و ابزار بقا در نظر بگيريم. بسياري از سازمانها بر روشهايي پافشاري مي كنند كه اغلب اوقات به دلايل اجتماعي، سياسي و قدرت موثر نيستند. يك راه و روش براي برخورد با اين موضوع افزايش آگاهي و هشياري مردم و هوش احساسي است.سازماني كه در حال تعديل يا كوچك سازي است اينكه در سازمان چگونه چنين جوي ايجاد شود مي تواند بستگي به كارگيري شعور عاطفي در رهبري افراد و تعميم آن در سراسر سازمان باشد. اين نوع نيروي عاطفي است كه مشخص كننده نزديكي يا سازگاري با اهداف است.اين نيروافراد را به جلو مي راندو احساس مسئوليت پذيري را ايجاد مي كند كه كجا باشند،چگونه عمل كنند وآياباديگران همدرد هستند وآنهارا به تلاش وامي دارند. تعهد عاطفي تنها نمايانگر ابتكار عمل فردي و مسئوليت پذيري نيست بلكه از نيروهاي اصلي است كه موقع دشواري با انسان است. تعهد عاطفي پرسنل بخش نسبت به سازمان از هرگونه تعهدي قوي تر است زيرا از احساسات عميق ريشه مي گيرد و افراد رادر شرايط دشوار وشكست در سازمان نگه ميدارد وانگيزه افراد رادر ايجاد تحول براي بهبود سازمان دوچندان مي كند.تعهداگر تنها ريشه در هوش منطقي پرسنل بخش داشته باشد در شرايط ثبات و توسعه سازماني وجود دارد ودر شرايط متزلزل سازماني افراد سعي دارند موقعيت خود را حفظ كنند نه لزوماً سازمان را.
مسأله مهم ديگري كه امروزه مطرح است اين است كه همگام با رشد قدرت و جاذبه رسانه گروهي ، كار بيشتري از طريق ارتباطات كامپيوتري و وئديويي انجام مي شود مديران و رهبران بايد چه تصويري از خود نشان دهند. اين يكي از ابعاد شعور عاطفي است يعني تأثير بدون فريب يا اعمال نفوذ و شناختن ، آموختن ، ارتباط برقرار كردن ، نوآوري كردن ، پيشرو بودن و عمل نمودن به طريقي كه به جاي اتكا به دانش يا تجزيه وتحليل فني به ظرفيت عاطفي توجه شود.هوش عاطفي از درون به رهبران كمك مي كند و انها را راهنمايي كرده تا به دامنه گسترده تري از قابليت ها دست يافته و تنها به قدرت شناخت خود تكيه نشود ، اين نوعي نفوذ است كه بهتر است به جاي قدرت طلبي طنين ناميده شود.

هوش هيجاني وعملكرد اثر بخش

توانايي به كارگيري هيجانات يا توليد هيجانها براي تسهيل حل مسئله در كارآيي اعضاي گروه نقش مهمي را ايفا مي كند. گسترش هيجانهاي مثبت در داخل گروهها، همكاري و مشاركت اعضاي گروه را تسهيل كرده، تعارض را كاهش داده و ميزان كارآيي اعضاي گروه را بهبود مي بخشد. واقع بارساد (2000) از دانشكده مديريت ييل در مطالعه اي كه راجع به شناخت هيجاني انجام داد،دريافت كه عملكرد گروههايي كه هوش هيجاني بالايي داشتند، به طور معناداري بيشتر از عملكرد گروههايي بود كه هوش هيجاني پاييني داشتند. با توجه به نتايج اين بررسيها و ساير مطالعه ها به نظر مي رسد كه هوش هيجاني به عنوان يك عامل واسطه اي و سازمان دهنده مي تواند موجب بهبود عملكرد گروه شود. زيرا براي گرو ه اين امكان را فراهم مي آورد كه به طور وسيع و موثر به شكل هماهنگ درآيد. همچنين به نظر مي رسد كه گروههايي كه از نظر هوش هيجاني در حد پاييني قرار دارند، به وقت بيشتري نياز داشته باشند تا نحوه كاركردن موثر را در قابل يك گروه هماهنگ تجربه كنند.

نمودهاي هوش عاطفي در محيط كاري 

كار با هوش عاطفي يك آگاهي در مورد تناقضات موجود در رويكردهاي سنتي آموزش ويادگيري خودگردان ارائه مي دهد. همچنين باعث مي شود تا توسعه رهبري را به همراه داشته باشد .مشخصه هاي هوش عاطفي يك ديد كلي درباره بحث بازگشت سرمايه درسازمانها زماني كه برنامه هاي آموزشي مربوطه براي تأثير روي عملكرد به كار برده مي شود را به همراه دارد.گلمن براين عقيده است كه سرمايه گذاري روي هوش عاطفي رهبران با برنامه هاي خاص فردي بر روي جو و عملكرد سازماني تأثير دارد. اگر چه يافته هاي جديد بر سرمايگذاري بر روي پرسنل بخش اصلي نيز تأكيد مي كند. بسياري از مشاغل نيازمند يك توانايي ذهني عمومي((GMA هستند . تواناييهاي زيادي توسط روانشناسان مطرح شده است.

 

تواناييهاي ذهني اساسي كه در عملكرد موثر نقش دارند طبق نظر (M.D.Dunnette) عبارتند از :

1- ادراك كلامي: فهم آنچه كه گفته و شنيده مي شود ، فهم آنچه كه در ارتباط با ديگران بيان مي شود.
2- شمارشي: سرعت انجام محاسبات رياضي
3- تجسم فضايي: درك الگوهاي فضايي (سه بعدي يا فاصله اي) تصور اينكه اگر جايگاه اشيايا مسائل عوض شود چگونه به نظر مي آيد.
4- حافظه: نگه داشتن و به خاطر آوردن تجربيات گذشته
5- استدلال استقرايي: شناسايي يك ترتيب كلي از يك مورد خاص تا كل

اين تواناييها ملاك انتخاب پرسنل بخش و برنامه هاي آموزش شغلي در نظر گرفته مي شود البته بايد در نظر داشت كه در مورد وظايف وشغلهاي پيچيده تر اين تواناييها ضرورت بيشتري دارند. گلمن در كتاب كار با هوش عاطفي بيان مي كند كه بسياري از اين تواناييهاي ذهني ريشه در هوش عاطفي دارد نه لزوماً در هوش منطقي. شعور عقلي شيوه درك مسائل از طريق تكيه بر آگاهي وانديشه است و شعور عاطفي نوعي سيستم آگاهي دهنده قدرتمند و توانمند است كه گهگاه غير منطقي نيز عمل مي كنند .اين دو شعور با هماهنگي كامل و در ارتباط به هم بايد عمل كرده و تعادل بين آنها برقرار شود . ويژگي هايي مثل توانايي تهييج و بر انگيختن خود ، استقامت وپايداري در مقابل شكست ، از دست ندادن روحيه، همدلي واميد داشتن به هوش احساسي برمي گردد. احساس نيروي محرك وبرانگيزنده ذهن است. خطر پذيري يا ريسك كه نقش مهمي در موفقيتهاي تجاري دارد از ويژگي هاي هوش عاطفي به شمار مي رود .عقل وهوش منطقي به قدرت استدلال كمك مي كند ولي توانايي پيش بيني پيامدهاي تصميم تنها از هوش عاطفي برمي آيد. طبق نظر انديشمندان از طريق هوش منطقي مي توان به استخدام درآمد اما از طريق هوش عاطفي مي توان در محيط كار رشد كرد و سطوح بالاتر رسيد. هوش عاطفي مي تواند نحوه استفاده از مهارتهاي در اختيار فرد از جمله هوش علمي را تعيين كند . به همين جهت است كه لزوماً همه افرادي كه داراي ضريب هوشي بالا هستند ونمرات بالا در آزمونهاي ورودي دانشگاهها و شركتها كسب مي كنند داراي بهترين عملكرد نيستند و پيشرفت شغلي چنداني ندارند.

طبق نظر گلمن و همكارانش مشخصه هاي هوش عاطفي كه در سازمانها نمود مي يابد به شرح زير است:

1- خود آگاهي: شامل داشتن سه مهارت خودآگاهي احساسي ،قدرت تشخيص درست و خوداتكايي
2- خود مديريتي :شامل شش مهارت عمده است كه عبارتندازخود كنترلي احساسي ، شفافيت ، سازگاري ، توفيق گرايي ،ابتكار عمل داشتن وخوش بيني
3- اگاهي اجتماعي : اين ويژگي خود نيازمند داشتن سه مولفه است كه عبارتند از همدلي ، آگاهي سازماني وخدمت ( شناخت و برآورده كردن نيازهاي پيروان ، مشتريان و روسا)
4- روابط مديريتي : اين مشخصه هفت ويژگي مهم را به دنبال دارد. اين ويژگي ها شامل رهبري الهام بخش، نفوذ ،تواناسازي ديگران، تسريع كننده تغييرات،ايجاد پيوند (جمع آوري و برقراريي يك شبكه روابط)وكارتيمي وتشريك مساعي

چهار مشخصه گفته شده در جدول شماره يك آورده شده است .(اين جدول برگرفته از كتاب آقاي گلمن در سال 2002است.). با توجه به مشخصه هاي بالا رهبري طنين دار كسي است كه كه مي تواند الهام بخش ، انگيزه دهنده و محرك تعهد وحمايت پرسنل بخش از خويش باشدو به طور مستمر با استفاده از قوتها و ويژگي هاي هوش هيجاني اش بتواند بين سبكهاي متفاوت رهبري و انعطاف پذيري براي برآوردن نيازهاي موقعيتهاي گوناگون عمل كند. كار كردن به شيوه اين فرايند، به مديران و رهبران كمك مي كند تا ميزان تاثير گذاري رهبري عاطفي خود بر روحيات و رفتارهاي سازمان خود و به تبع آن، نحوه وفق دادن رفتار خود را مشخص كنند. فردي كه بتواند با الگوي صحيح ، ارتباط سالمي با ديگران برقراركند و دركنار اين ارتباط خصوصيات فردي و اجتماعي مثبت خود را (حسن خلق ، همدردي ، همراهي و….) به مرحله بروز برساند و به ديگران نشان دهد ، يقينا مورد توجه افراد واقع خواهد شد و درديد اكثريت آنها داراي مقبولبت و محبوبيت خواهد بود.

در ادامه به تحلیل عملکرد ادولف هیتلر  و چرچیل وسر الکس فرگوسن و استیو پل جابز و مدل هوش اجتماعی و هوش هیجانی در این افراد پرداخته شد .

 

مراجع

زاهد بابلان، عادل (1387) بررسی رابطة مستقیم و غیرمستقیم سبک رهبری، سلامت
سازمانی و اعتماد سازمانی با تعهد سازمانی دبیران در دبیرستان‌های
پسرانه استان اردبیل
. پایان نامه دکتری در رشته مدیریت آموزشی. دانشکدة
          روانشناسی و علوم تربیتی، گروه بنیادهای آموزش و پرورش.

شهایی، بهنام و سبحانی نژاد، مهدی (1386) بررسی رابطه هوش هیجانی مدیران
سازمانهای صنعتی استان اصفهان با سبک رهبری آنها
دومین همایش
          مدیریت سرمایه های انسانی با رویکرد کاربردی

کلاگری، شهره  و خدام، حمیرا (1386). رابطه بین شیوه های رهبری مدیران پرستاری و
          میزان رضایت شغلی پرستاران. مجلهعلمیدانشگاهعلومپزشکیگرگان.
          دوره/9 شماره 3 پی در پی 23 صفحات 65 تا 68.

مختاری پور، مرضیه؛ سیادت، سیدعلی؛ امیری، شعله (1386). بررسی رابطه بین هوش هیجانی
و بازدهی های رهبری ( مدل برنارد باس) مدیران گروه های آموزشی دانشگاه
          اصفهان. دوره 8 (2): ص 95-110.

مرتضوی، سعید؛ ناظمی، شمس‌الدین و محمودی فخرآبادی، صادق (1384). رابطة هوش
          هیجانی و سبک رهبری تحول بخش ـ مبادله‌ای. فصلنامه مدرس علوم انسانی،
          ویژه مدیریت، صص 190 ـ 167.

موغلی، علیرضا (1383). «رهبری تحول‌آفرین و ابزار سنجش آن MLQ». مطالعات
مدیریت
، شماره 44 ـ 43، صص 112ـ95.

نورشاهی، نسرین و یمنی دوزی سرخابی، محمد (1385). بررسی رابطه سبک شناختی و
          سبک رهبری در میان رؤسای دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالی. فصلنامه
پژوهش و برنامه ریزی در آموزش عالی
، شماره 41، ص 36-17.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *